چهار شنبه, 08 بهمن,1404

عملیات تبر

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 08 بهمن,1404 نویسنده : مهدیه مقدم تهران
عملیات تبر

آنچه می‌خوانید تماماً واقعی‌ست و به دلایل امنیتی از درج سن و شغل مصاحبه‌شونده معذوریم.

*فرد مطلع*

*_بچه‌ها گِراشو داده بودن. قرص می‌داد دست ملت.

حدود دو ماهی می‌شد که یک عطاری رو زیر نظر گرفته بودیم، قرص‌های روانگردانی که می‌فروخت، تلفیقی از حشیش و شیشه و چند تا چیز دیگه بود. خودم رو جای خریدار جا زدم و رفتم عطاریش. با مشتریاش طرح دوستی ریخته بودم. اونا معرفیم کردن تا بهم قرص فروخت. آزمایشگاه گفت قرصاش یه جوریه که انگار رویین‌تن می‌شن. شجاع می‌شن. زمان و مکانو نمی‌فهمن.*

فکر می‌کردم روایتی مستند مثل باقی مصاحبه‌هایم از آب در بیاید، فقط اعتراض باشد و زد و خورد با سنگ و گاز اشک‌آور، اما هر چه بیشتر می‌گفت، بیشتر می‌فهمیدم که اوضاع هجده‌ دیِ ۱۴۰۴ از چه قرار بوده.

فرد مطلع ادامه داد:* اون شب با تبر حمله می‌کردن به بانک‌ها و مسجدها و مقرهای بسیج و امنیتی. تبراشون یک متر و نیم طول داشت و چهار کیلو وزن آهنش بود.

پنج‌شنبه، همون سَرِ شب فهمیدیم چه خبره. یعنی نه که ندونیم، از دو ماه پیشش از تحرکات دشمن بو برده بودیم. ولی فکر نمی‌کردیم انقدر وقیح‌تر شن. خیلی زیاد بودن. خب نارضایتی اقتصادی هم دامن زده بود به شلوغی‌ها و اغتشاش هم خودش رو کشونده بود وسط اعتراضات مردمی. پنج‌شنبه خیلیاشون نوجوونای شونزده‌ساله‌ای بودن که حس می‌کردن وسط بازی رایانه‌ای هستن. اونا بیشتر سنگ می‌زدن. خب ما خیلی باهاشون مدارا می‌کردیم. سعی می‌کردیم یه کاری کنیم اون سنگایی که به ما می‌زنن بخوره به کلاه ایمنی‌هامون تا هم از آسیبمون کمتر بشه و هم اون هیجانشون تخلیه بشه. اما از یه جایی به بعد دیگه اعتراضِ چند تا نوجوون و چند تا پرتاب سنگ نبود. داستانِ تبرها شروع شد. اونایی که با سلاح سرد بودن که دیگه معترض نبودن. خودِ خودِ آشوبگر بودن. یه گروهی از همین تبر به دست‌ها رو گرفتیم که آسیب زده بودن به اموال عمومی. تیر مَشقی خورده بود توی پاش و باز هم جلو می‌اومد تا با تبر بزنه به در و بِشکنتش.

می‌شناختمش. از اراذلِ محله‌ی ..... بود. همه می‌دونستن که ساقی محله‌ست و فقط تو خطِ دود و دَمه. اصلاً کاری به این شلوغ‌بازیا نداشت.

بابا و مامانش که فهمیدن دستگیر شده، اومدن دنبالش.

باباش خیلی تشکر کرد که گرفتیمش. گفت: «تو رو خدا بچم و ول نکنین، بیاد بیرون می‌کشنش. چند وقته دوستاش تغییر کردن. به جای شیشه‌کشیدن، جدیداً اونا بهش قرص می‌دن. قرصا دیوونش کرده.» اونجا بود که شستمون خبردار شد که ساقی محل رو هم قرص دادن که انقدر شجاعت پیدا کرده بود و با تبر به جون مکان امنیتی افتاده، وگرنه تا دیروز تو صد تا سوراخ قایم می‌شد.*

وزن سرم زیادی سنگین شده بود. ای‌کاش می‌توانستم کمی کنار بگذارمش تا گردنم استراحت کند.

راستی… فرد مطلع چقدر سرِ از تن جدا شده روی زمین و بالای چوب‌دستی اغتشاشگرها دیده بود؟

مهدیه مقدم

شنبه | ۴ بهمن ۱۴۰۴ | تهران

برچسب ها :