چهار شنبه, 08 بهمن,1404

غول سیاه روحی2

تاریخ ارسال : پنجشنبه, 04 دی,1404 نویسنده : مهدیه مقدم تهران
غول سیاه روحی2

آن زمان، به اواسط هجده‌سالگی رسیده بودم. آنقدر آن خاطره برایم دور هست که حس می‌کنم شاید هیچ‌وقت، زمانی توی زندگی‌ام نبوده که افسردگی را نشناخته باشم. تا چهارسال بعد از آن واحدی که برای روانشناسی پاس کردم هم با این عارضه غریبه بودم. تا وقتی که برای بار اول، موجودی که از وجود من بود، دلش خواست پنجاه روز زودتر تنم را ترک کند. نوزادی با وزن یک‌کیلو و هفتصد گرم روی دستم مانده بود. بعد از چند ماه از زایمان، هنوز دنبال دکتر چشم و قلب و ریه‌ی نارسش بودم. کمی که طفلک ثبات پیدا کرد، مثل باقیِ مادر اولی‌ها به سر خانه و زندگی‌ام برگشتم. اما آنجای زندگی، جایی بود که ثبات از روح خودم پرواز کرده بود. هوا که تاریکی روی آسمانش پهن می‌شد، غم می‌نشست توی دلم. حول‌وحوش ساعت ششِ شب‌های زمستان دستمال دست می‌گرفتم، حالا هر دستمالی که آب بینی و چشمم را بهتر خشک کند. می‌نشستم گوشه‌ای، هر گوشه‌ای که دنج‌تر بود و می‌شد تا بی‌نهایت، به بی‌انتها خیره شد. مامان، اول کسی بود که وقتی من را توی راهروی خانه‌شان تنها و بی‌صدا دید، فهمید. توی خودم مچاله شده بودم و تندتند داشتم صورتم را پاک می‌کردم تا کسی نبیند. فردایش دستم را گرفت و روان‌پزشک برد. افسرده شده بودم. حالی که تا سه‌ماه همراهم بود. حالا می‌دانستم افسردگی چیست و چه شکلی دارد. اگر هنوز سر کلاس استاد حق‌جو نشسته بودم، می‌توانستم تمام پستوها و تو‌ در توهایش را دقیق برای دانشجوها رسم کنم.

این اتفاق چند بار دیگر هم افتاد. وقتی از وجود دختر دومم در پنج‌ماهگی بارداری‌ام با خبر شدم. تمام چهار ماه آخر بارداری را به دلایل پزشکی اشک ریختم. آنقدر که سوی چشم‌هایم کم شده بود. دختر بزرگترم هر کس را که می‌دید، به جای خوشحالی از خواهر دار شدنش، با زبان چهارساله می‌گفت: «مامانم اعصابمو خُلد کلده. خیلی گِلیه می‌کنه.» نوزاد مثل خواهرش هفت‌ماهه به دنیا نیامد و این جای خوش‌حالی داشت. حتی آخرِ نُه‌ماه و نُه‌روز هم دلش نخواست از جای اَمنش کنده شود. چند روز بعد از تمام شدن فرصتش از دل من بیرون آمد. جایی دوباره آن اتفاقی که سمیه گفته بود«حتماً همه دچارش می‌شوند» افتاد که نوزاد به خاطر نارسایی ریوی با من به خانه برنگشت. تمام خاطرات زایمان اول عیناً داشت تکرار می‌شد، با این تفاوت که این بار بچه نارس نبود و سه‌کیلو و هفتصد گرم وزن داشت. پنج شب عروسکِ دختر بزرگترم را جای نوزاد در آغوش می‌گرفتم و تا صبح دنده‌ به‌ دنده می‌شدم.

طبق روالِ قبل، دخترم که مرخص شد، من هم باید وارد ورطه‌ی غول افسردگی می‌شدم. اما این‌بار نشد. یعنی سمیه گفته بود، یک‌بارش حتماً می‌شود، اما در مورد دوبار چیزی نگفته بود. استاد هم یک‌بارش را تأیید نکرده بود، اما در رَدِّ حرف سمیه هم چیزی نگفت. این‌بار خودم را با خودم روبه‌رو کردم. حالا دو دختر داشتم که هیچ جای زندگی‌شان برای مادرِ بی‌حالی که مُدام دستمال‌ به‌دست و کِز کرده باشد، جایی ندارند. با انواع سرگرمی‌ها خودم را مجهز کردم. تمام واحدهای روانشناسی که پاس کرده بودم باید یک جایی به‌دردم می‌خورد. نباید فقط در حد مشاور دیگران بودن می‌ماندم. این‌بار مشاور خودم شدم. فعالیت‌های قبل بارداری را از سَر گرفتم. بچه‌های کوچکم را روی دوش می‌انداختم و راه می‌افتادم سمت کلاس‌های جور و واجورم. این شد که سیاهی افسردگی چند روزی بیشتر روی زندگی‌ام سایه نینداخت و تجربه‌ی قبل را دوباره تجربه نکردم.

ادامه دارد...

مهدیه مقدم

جمعه | ۲۸ آذر ۱۴۰۴ | تهران

برچسب ها :