شنبه, 18 بهمن,1404

فریادی که معجزه شهدا بود

تاریخ ارسال : جمعه, 17 بهمن,1404 نویسنده : منور ولی‌نژاد ساری
فریادی که معجزه شهدا بود

صبحِ پرانرژی بیدار شدم و مهدی را بیدار کردم. گفتم: «پاشو مادر، دیر می‌رسیم به راهپیمایی؛ همه رفتن.»

از میدان شهیدان مستشرق (سه‌راه کشاورزی) راه را بسته بودند و از ورود خودروها جلوگیری می‌کردند. مهدی گفت: «همیشه دوست داشتم از وسط خیابون برم.» دستش را گرفتم و گفتم: «بریم.»

بیشتر مردم طبق عادت از پیاده‌رو می‌رفتند؛ چند نفری هم مثل ما پهنه‌ی خیابان را انتخاب کرده بودند. شماره‌ی عطیه‌جان را گرفتم: «سلام دِتِر، کجایین؟»

با سر و صدایی که از آن طرف می‌آمد فهمیدم وسط جمعیت هستند. گفت: «سلام عمه‌جون، میدون شهرآشوب هستیم.»

هنوز گوشی را پایین نیاورده بودم که یکی زیر گوشم گفت: «چشمم روشن، کجا به سلامتی؟»

چرخش گردنم به سمت صدا آن‌قدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهره‌ی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنه‌ای بود؛ پرس‌شده و شیک.

گفتم: «تک‌خوری نداشتیم داداش گلم!»

عکس‌ها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراه‌هاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»

مهدی را به دایی‌اش سپردم و خودم سمت جمعیت رفتم تا عکس‌ها را به زن‌داداش و دخترها برسانم. گوشه‌ای ایستادم، عکس‌ها را پشت سر هم روی سینه، رو به جمعیت گرفتم. یکی شعار می‌داد و بقیه تکرار می‌کردند.

چشمم به طبق‌ها و ماشین‌های حمل شهدا افتاد. داستان شهادتشان را شنیده بودم؛ چه بی‌پناه و مظلوم شهید شده بودند. قلبم سنگین شد و چشمم بارید. بغض، جلوی فریادم را گرفته بود. گوشی را درآوردم و دوباره شماره گرفتم: «عمه‌جون، نرسیدین؟»

صدای عطیه‌خانم را شنیدم که می‌گفت: «هنوز ابن‌ شهرآشوبیم!» هر کس چشمش به عکس‌های توی دستم می‌افتاد می‌گفت: «یکی به من می‌دین؟»

حالا فقط یک عکس دستم بود؛ عکسی که قرار نبود به کسی بدهم.

هنوز به وسط جمعیت نرسیده بودم که صدای بلندگوها قطع شد. شاید پیش‌بینی این جمعیت سخت بود و آماده نبودند. این حضور پرشور مردم، از هر قشر و سنی، قابل تصور نبود. ذوق عجیبی به جانم نشست. از هر راهپیمایی شلوغ‌تر بود؛ چند برابر روز قدس و ۲۲ بهمن.

وقتی صدای بلندگو نمی‌رسید، گروه‌گروه شعار می‌دادند.

منور ولی نژاد

دوشنبه | ۲۲ دی‌ماه ۱۴۰۴ | مازندران ساری


دانلود فایل فریادی که معجزه شهدا بود


برچسب ها :