
بالاخره دیدمشان. با چفیهای که به سر گذاشته بودند شناختمشان. فرصت خوشوبش نبود. عطیهخانم تا رسید گفت: «عمهجون! الان نوبت شماست، این جمعیت صدای شما رو کم داره.» خندیدم و گفتم: «بعد از ۱۵ روز مریضی، صدام تازه امروز باز شده.»
سارا خانم گفت: «اینم از معجزهی شهداست.» حرف حساب بود. گفتم: «پس بیاین وسط جمعیت و جواب بدین.» شروع کردم: «اللهاکبر.»
صدای جمعیت مصممترم کرد: «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر ضد ولایت فقیه.» هیچ برنامهای برای لیدر شدن نداشتم و نمیدانستم این شعارها از کجا به روی زبانم میآمد.
زنی کنارم ایستاد، عکس سرباز جوانی را به من نشان داد و گفت: «از نیروی انتظامی بگو؛ پسرم سرباز بود، شهید شد.»
چیزی به ذهنم نمیرسید. دلم برایش شکست. در میان جمعیت چشم چرخاندم؛ دنبال معجزهی دیگری از شهدا بودم. چشمم به نوشتهی دستِ دخترکی افتاد. فریاد زدم: «برادر نظامی، تو قهرمان مایی!» سرم را به اطراف چرخاندم و گفتم: «کمکم کنین.» هر کسی شعاری بلد بود میگفت و من بلند فریاد میزدم.
صدای بلند خانمی که شعار داد: «آمریکا! خیال نکن ما زنیم، تو دهنت میزنیم!» باعث شد کمی آرام بگیرم و به حنجرهام استراحت بدهم. خیلیها از من تشکر میکردند و چند نفری مرا بوسیدند و آرزوی عاقبتبهخیری کردند. میگفتم: «به امید شهادت، خواهر.»
چند نفری هم به شوخی یا جدی گفتند: «عکس و فیلمت پخش میشه، ترورت میکنن.» میخندیدم و میگفتم: «شهادت رو دوست ندارین، از من فاصله بگیرین.»
تا رسیدن به مقصد، بارها کارم را تکرار کردم. جذابیت این حرکت خودجوش آنجایی بود که جمعیت وقتی به افراد نظامی میرسید، شعار میداد: «نیروی انتظامی! تشکر، تشکر!»
آنها هم با لبخند و روی باز، پاسخ این حمایتها را میدادند.
منور ولی نژاد
دوشنبه | ۲۲ دیماه ۱۴۰۴ | مازندران ساری