
تاریکروشنیِ هوا بود و صدای آرام ماشینها در خیابان، با صدای خشخشِ کشدارِ جاروی او که از پشت پنجره میآمد، گره خورده بود. هنوز خوفِ آن جنگ خیابانی از دلِ شهر بیرون نرفته بود، اما او آرام و مثل همیشه، خیابان را جارو میزد. با خودم گفتم حتماً آنها چیزهایی دیدهاند که مردمِ شهر کمتر به چشم دیدهاند. صبح پیگیر شدم تا روایتِ پاکبانان را از نزدیک بشنوم؛ «لباسنارنجیهای» شهر، حرفهای زیادی برای گفتن داشتند.
«پیرِ مرادِ» جمعشان با تأسف گفت: «من سالهاست کفِ این خیابانها هستم؛ اعتراض، شلوغی، جشن و عزای زیادی دیدهام، اما آن شبها تلخترین شبهای این شهر بود. انگار مردم پولشان را سرِ چهارراهها آتش میزدند! قیمت هر تابلوی راهنمای سرِ کوچه تا همین چند وقت پیش حدود سه میلیون بود، اما امروز شده هفت میلیون! شهرداری هزینهی اینها را از عوارض و مالیاتِ خودِ مردم تأمین میکند. همیشه به بچههایمان میگوییم شهر ما، خانهی ماست؛ اما انگار آن شبها، با دست خودمان خانهمان را به آتش کشیدیم...»
او از شب ۱۸ دیماه میگفت؛ زمانی که بعد از آنهمه خرابی، به پاکبانها فراخوان دادند تا آوارِ سنگینِ آشوب را از چهرهی شهر بردارند. فرقی نمیکرد از کدام خیابان شروع کنیم، انگار به میدان جنگ وارد شده بودیم؛ دود، شیشههای شکسته و سنگهایی که زیر پایمان میلغزیدند، حالمان را پریشان کرده بود. ۲۲۰ نفر بودیم؛ لشکری از مردانِ تلاشگر که پاشنهی کفش بالا کشیدیم و «یا علی» گفتیم تا صبح، هیچ کودکی تصویرِ کریهِ جنگِ دیشب را نبیند.
پاکبان جوانی که تا آن ساعت ساکت بود، بغضش را شکست: «فقط در فاصلهی کوتاهِ تقاطع خیابان نامجو تا پارک مادر، سه خاور سنگ جمع کردیم! باورتان میشود؟ ما شبِ قبل تمام سنگها و اجسام تیز را از بین شمشادها جمع کرده بودیم تا چیزی دمِ دستِ مردمِ عصبانی نباشد، اما آخرِ شب نمیدانم اینهمه سنگِ جدید چطور تمام کف خیابان را پر کرده بود؟ چهارراه خیام واویلا بود؛ تابلوهای هر چهار طرف شکسته و ده لاستیک آتش زده بودند. گلدانهای بتنی سنگینی که ما با لودر جابهجا میکردیم، نقش بر زمین شده بود؛ انگار برخی مواد خاصی مصرف کرده بودند که چنین قدرتی داشتند! جمعهشب که خرابیها به حاشیهی شهر، خیابان ۳۲ متری شهدا و جوادیه رسید، دور تا دور میدان را آتش کشیده بودند... هنوز هم از آنجا رد میشوم حالم گرفته میشود.»
پاکبان کهنهکار با حسرتی که بوی عصبانیت میداد، دوباره رشته کلام را دست گرفت: «خانم! سر تا ته خیابان طالقانی را یادت هست؟ آنهمه لامپهای تزئینی و ریسههای نوریِ بیشماری که چشم شهر را روشن میکرد؟ مگر میشود بجنوردیها آن زیبایی را فراموش کنند؟ اما دقت کردهای بعد از اعتراضات سال ۱۴۰۱ دیگر روشن نشدند؟ چراغهای بولوار خیابان نادر که میگفتند بجنورد را شبیه پاریس کرده، چه شدند؟ ما مردم به شهرِ خودمان هم رحم نکردیم. میدانید چقدر هزینه شد؟ پول مینیلودرها، خاورها، دستمزدِ اضافهی پاکبانها و هزینهی غذا؛ همهاش دوباره بار شد روی کمرِ مردم شهر. چه منطقی داشت این جنگ خیابانی؟ حالا دیگر شهرمان، آن بجنوردِ زیبا نیست.»
حرفش نشست روی دلم؛ راست میگفت. حالا که دقت میکنم، میبینم قلب خیابانهای شهر خیلی وقت است که خاموش شده است. حالا که غبارها نشسته، باید از خودمان بپرسیم نتیجهی این کارها چه شد؟ آیا قیمت دلار تثبیت شد یا ناامیدی کاسبان، رنگ امید به خود گرفت؟ تلختر آنکه حتی آن شاهزاده هم که چشم به او داشتند، خونِ ریخته شده را گردن نگرفت.
سارا رحیمی
چهارشنبه | ۱ بهمن ۱۴۰۴ | خراسان_شمالی بجنورد