پنجشنبه, 09 بهمن,1404

قمهٔ خونین

تاریخ ارسال : جمعه, 03 بهمن,1404 نویسنده : ثریا خوشگو لنده
قمهٔ خونین

دستم را روی شانه هستی گذاشتم گفتم: «کار خوبی کردین اومدین لنده، اینجا همه‌چیز فعلاً آرومه.»

هستی خدا را شکر گفت و ادامه داد: «وای نمی‌دونی تهران چه خبره؟ اون روز که رفتم خیابون نمی‌دونی چی شد؟»

دستهٔ فلزی در شیشه‌ای را به عقب کشیدم. نور خورشید جلوتر از خودم وارد اتاق سه در چهار شد. سلام کردم و به طرف میز کنار پنجره رفتم. گوشی توی دستم را روی میز گذاشتم و نشستم. محمد را صدا زدم. گوشی را برداشتم. سرم توی گوشی بود. با سلام کردن محمد، سرم را از گوشی بالا آوردم. سفارشم را نوشتم. آهنگ ملایمی در فضا پیچیده بود. بوی سوسیس دلم را مالش می‌داد و ضعف می‌کردم. به میز بغل دستی‌ام که در حال پچ‌پچ کردن بودند گوش دادم. با شنیدن اسم اغتشاشگرها، یهو دلم لرزید؛ انگار توی دلم رخت می‌شستند. آب دهانم را قورت دادم. پرده را کنار زدم و به حیاط نگاه کردم. همه‌چیز آرام بود. به محمد که سینی به دست به طرفم می‌آمد خیره شدم. سینی را روی میز گذاشت. ساندویج را برداشتم. کاغذ دورش را باز کردم و به دهانم نزدیک کردم.

یهو با صدای خُرد شدن در شیشه‌ای مغازه بلند شدم. به طرف محمد که پشت ویترین مغازه بود رفتم. از ترس شروع به جیغ کشیدن کردم. چند نفر قمه به دست وارد مغازه شدند. میزها را به هم ریختند و شروع به شکستن وسایل مغازه کردند. چند تا از همسایه‌ها وارد مغازه شدند اما اغتشاشگران آن‌ها را با قمه و چاقو تهدید کردند. چند نفر زخمی روی زمین افتاده بودند. با دیدن خون حالم بدتر شد و شروع به جیغ زدن کردم.

یکی از آن‌ها به طرفم آمد. قمه را بالا برد. فرار کردم و پشت محمد نشستم. محمد تخته گوشت که گوجه‌ها را روی آن خرد می‌کرد، به طرفش پرت کرد. تخته به سرش خورد، اما دوباره به طرف محمد حمله کرد. با صدای آژیر ماشین پلیس، آن جوان به طرف در دوید. همان لحظه پلیس وارد مغازه شد، جلویش را گرفت و اسلحه‌اش را به طرفش گرفت. او هم قمه را بالا برد و به بازوی پلیس زد. از ترس دوباره جیغ کشیدم. پلیس روی زمین افتاد. خون روی سرامیک‌ها می‌ریخت. مردم ترسیدند و فرار کردند. او هم پا به فرار گذاشت.

ثریا خوشگو

پنج‌شنبه | ۱۸ دی ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد لنده

برچسب ها :