
مجروحان زیادی را میآوردند. پای تخت یکی ایستادم. سر و صورتش شدیداً آسیب دیده و ورم کرده بود. خون از زخمهایش میچکید. لبهایش سفید شده بود. از لباسش میگفت بسیجی است، شاید ۲۰ ساله. بازو و رانش هم زخمی بود. درد داشت، اما تحمل میکرد.
رسیدگی کردیم و او را به بخش منتقل کردند. در بخش، مردی پهلویش نشسته بود. وقتی حالش را میپرسیدم، ماجرا را گفت:
«با تابلوی کندهشده از خیابان به من حمله کردند. فقط دستهایم را جلوی صورتم گرفته بودم. از حال رفتم. نفهمیدم چطور داخل ماشینی انداختندم. وقتی چشم باز کردم، راننده پرسید: پاسداری؟ کارت داری؟ گفتم: نه، پاسدار نیستم. دوباره پرسید. گفتم: بسیجیام. ناگهان توقف کرد و با جسمی نامعلوم به سرم کوبید. بعد گفت: این پاسدار نیست. ماشین را نگه داشت، مرا بیرون کشید و کنار خیابان انداخت. دیگر چیزی نفهمیدم تا در بیمارستان هوش آوردم.»
وقتی معاینهاش تمام شد، به چهرهاش نگاه کردم. رنگ به صورتش بازگشته بود. با خودم فکر کردم اگر پاسدار بود، چه بلایی سرش میآوردند؟ همسر یکی از همکاران هم پاسدار است، خداراشکر که همکارم اینها را نشنید.
*در اتاق عمل، صبح جمعه*
جوانی بیستوپنجساله را آوردند. هر دو دستش شکسته بود. پس از جااندازی استخوان، گچ گرفتیم. کمکم بیهوشی از سرش پرید. همکارم شوخیکنان گفت: مثل اوسموسی شده.
جوان دستهایش را بالا برد و گفت: نقی، خسته نباشی. با حالی نیمههوشیار تعریف کرد: «به سرم حمله میکردند. دستهایم را سپر کردم تا ضربه به سرم نخورد. برای همین هر دو دستم شکست.»
به چشمانش نگاه کردم. همان نگاه مقاوم را داشت که در چشمهای بسیجی جوان بخش دیدم. هر دو، در آن پنجشنبه، زیر خشم آشوبگران افتاده بودند؛ یکی با سر خونین، دیگری با دستهای شکسته — و هر دو، تنها با دستهای بیپناه، از جان خویش دفاع کرده بودند.
پرستاران بیمارستان امام علی
چهارشنبه | ۱ بهمن ۱۴۰۴ | خراسان_شمالی بجنورد