چهار شنبه, 08 بهمن,1404

مرکز جهان

تاریخ ارسال : یکشنبه, 16 آذر,1404 نویسنده : مژگان مهربانی مشهد
مرکز جهان

پاییز آرام و بی‌صدا از میان خیابان‌های مشهد می‌گذرد، اما دل من در جایی دیگر جا مانده است.

خبر آمدن شهدای گمنام به شهرستان لنده به مرغ دلم هوای پرواز می‌دهد. گوشی را در دست می‌گیرم و قلبم بی‌قرار می‌تپد. شعر «وقتی تو می‌آیی تموم مادران شهر، انگار می‌خواهند ای گل مادرت باشن!» حس جا ماندن از لحظه‌ای مهم را زنده می‌کند؛ لحظه‌ای که دلم می‌خواهد میان مردم شهرم باشم و نمی‌توانم.

حالا جمعه است. مردم آمده‌اند سر قرار. ویدئوهای مراسم را که در فضای مجازی بالا می‌کشم، چیزی در وجودم می‌لرزد. جمعیت، پرچم‌ها، نوحه… همه مرا می‌برند به سه سال پیش؛ روزی که دیدن یک مادر، نگاه من را به این مراسم‌ها تا همیشه تغییر داد.

آن روز، تابوت‌ها آرام پیش می‌رفتند و زنان مشت‌مشت گل‌های سرخ رویشان می‌ریختند. صدای نوحه مانند موجی سنگین در هوا می‌چرخید. در همین میان او را دیدم… مادری که از میان جمعیت پیدایش شد؛ شتاب‌زده، آشفته؛ با نگاهی که هم امید داشت، هم سال‌ها دلتنگی.

پسرش مفقودالاثر بود و او با قدم‌هایی لرزان اما مصمم خودش را به جلو می‌رساند. شال سیاهش از شانه‌اش سر می‌خورد، اما دستش آزاد نمی‌ماند؛ مدام دنبال چیزی می‌گشت، انگار دنبال بخشی از وجودش بود که سال‌هاست گم شده و صدایش در میان نوحه می‌پیچید:

«رو، رو، رودُم! رودُم»

این صدا فقط گریه نبود؛ فریاد مادری بود که انگار همهٔ دنیا را در یک نام خلاصه می‌کرد.

جمعیت یک‌باره مکث کرد. زن‌هایی که گل می‌ریختند، دستشان در هوا ماند. نوحه‌خوان کلمهٔ بعدی را گم کرد. همه فقط او را نگاه می‌کردند. او دیگر وسط جمعیت نبود؛ مرکز جهان شده بود.

با هر قدمی که به تابوت‌ها نزدیک‌تر می‌شد، اشک‌ها بی‌اختیار روی گونه‌ها می‌غلتید. هر بار که پسرش را صدا می‌زد، انگار دل جمعیت تیر می‌کشید. همان لحظه فهمیدم چرا حضور در این مراسم‌ها برایم تبدیل به یک نیاز و دلبستگی عمیق شده است؛ دلبستگی‌ای که ریشه‌اش در صدای همین مادر بود.

و حالا… سه سال بعد…

من در مشهد ایستاده‌ام و مراسم شهرم از پشت صفحهٔ کوچک گوشی می‌گذرد. هر بار تصویر تابوت‌ها بالا می‌آید، آن مادر دوباره جلوی چشمانم جان می‌گیرد. همان شتاب، همان اشک، همان فریاد که هنوز هم بعد از سال‌ها مرا می‌لرزاند.

حس دوری، مثل گرهی در سینه‌ام می‌مانَد. دلم آنجایی‌ست که مردم شهر قدم‌به‌قدم تا کنار شهدا پیش می‌روند، اما پای من در شهری دیگر گیر کرده. حتی در شلوغی حرم، فکر و دلم جایی دیگر است؛ کنار تابوت‌هایی که می‌آیند و مردمی که به احترامشان اشک می‌ریزند؛ و گویی به من می‌گویند:

گاهی فاصله یعنی دلی که جا مانده همان‌جا… کنار شهدا و کنار مادرانی که هنوز دنبال نامی، نشانی، یا حتی معجزه‌ای می‌گردند.

مژگان مهربانی

جمعه | ۳۰ آبان ۱۴۰۴ | مشهد

اینجا و اینک؛ روایت استان کهگیلویه و بویراحمد

برچسب ها :