چهار شنبه, 15 بهمن,1404

منِ او

تاریخ ارسال : سه شنبه, 14 بهمن,1404 نویسنده : رعنا مرادی‌نسب لرستان
منِ او

پیکر مصطفی را که روی جایگاه تشییع گذاشتیم، عقب آمدم. با کمی فاصله ایستادم و تابوت و پرچم را نگاه کردم. دویست و یازده روز پیش همین‌جا پیکر رضا و رفقایش را تشییع کردیم؛ پیکر رضا و هفت شهید دیگر جنگِ اسرائیل را. طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه. با پیکر مصطفا فاصله زیادی نداشتم، اما انگار دست‌نیافتنی بود. دستم را به سمت پیکر بلند کردم و گفتم: «مصطفا، سلام منو به رضا و بچه‌ها برسون. بگو ما جا موندیم.» صدای گریه‌ی بچه‌های تیپ پشت سرم بلند شد.

مصطفی هشتمین شهید امسال تیپ پنجاه‌ و هفت بود. مصطفی و شهید حمید عباسی با هم وارد سپاه شده بودند. اخلاق و رفتارشان هم شبیه هم بود؛ سختی‌کشیده، محجوب، مودب، افتاده و خاکی. مصطفی نیروی شهید یونس ماهرو بختیاری بود. این هفت ماه، ورد زبانش شده بود: «بچه‌ها رفتند، من موندم.»

از من اگر بپرسند، بچه‌های تیپ پنجاه‌ و هفت مثل الماس هستند؛ آن‌قدر زیر فشار کار و زندگی سختی کشیدند و تراش خوردند که شبیه الماس شدند. همین چند روز پیش، مصطفی شیرآلات آشپزخانه‌ی خانه‌اش را خرید و نصب کرد؛ خانه‌ای که به زحمت و خردخرد پول قسط‌هایش را جمع کرد و به تمام شدنش نرسید. این نرسیدن‌ها حالم را بدتر کرده بود؛ مثل لحظ‌ی شهادت رضا که گفتند خواسته قمقمه‌ی آب را سر بکشد و آب‌ نخورده شهید شده. از وقتی شنیده بودم رضا لب‌ تشنه شهید شده، جگرم آتش گرفته بود. توی هوای داغ خردادماه، هر لحظه و هر ساعت، با تصور تشنگی رضا پیر می‌شدم. هر وقتِ خلوتی پیدا می‌کردم، یک بطری آب یخ روی مزار رضا خالی می‌کردم که به خیال خودم عطش رضا را بنشانم؛ اما این آتش درون خودم بود که سرد نمی‌شد و شعله‌ورتر از قبل می‌شد. رضا اصلاً قرار نبود شهید بشود. تازه بابا شده بود. هنوز سی‌سالش هم نشده بود. فکر اینکه چطور دل از نوزاد بیست‌ و چهار روزه‌اش، هیرمان کند و داوطلب شد، دویست‌ و سیزده روز گذشته‌ام را پر کرده بود.

طاقت نداشتم ببینم هنوز هفت ماه نشده، توی خیابان همین شهرم، عده‌ای جمع شده و شعار داده بودند: «سپاهی، بسیجی، داعش ما شمایی.» رفیق‌مان را توی شلوغی گرفته بودند و با چاقو زده بودند و با هر ضربه گفته بودند: «برای ماهی چند میلیون تومن میای اینجا؟» و من بی‌چاره‌تر از قبل گر می‌گرفتم؛ از تصور روزهای بعد از رفتن رضا که همه‌ی پشت و پناهم بود. چه کسی می‌فهمید قیمت عشق رضا را به ایران و قیمت جان بچه‌های سپاه و بسیج را که در خیابان‌های تهران، اصفهان، مشهد و لرستان خودمان به «قتل صبر» شهید می‌کردند؟ هفت نفر از بچه‌ها را توی قزوین، توی یک نقطه نزدیک پمپ بنزین شهید بابایی، سلاخی کرده بودند و من حیران بودم که اگر سپاهی داعشی است، چطور هفت نفرشان را شهید کردند و سوزاندند؟ فیلمش را بچه‌ها برایم فرستاده بودند. پیکرشان روی زمین، نزدیک آتش، بی‌لباس و خونین افتاده بود و سؤال بود برایم که داعشی چه کسی بوده در این میدان؟

مردم میدان بیست‌ودوم بهمن را پر کرده بودند. شانه به شانه‌ی ماشین حمل پیکر میان جمعیت مردم خرم‌آباد راه افتادیم. خرم‌آباد کم پیش آمده بود این‌طور شلوغ شود. فکرم از گلایه‌ها خالی شد و دوباره رضا نشست. عکس رضا را بین جمعیت دیدم؛ همان عکسی بود که در هیئت تعزیه گرفته بود. با آن چهر‌ه‌ی زیبا و زیرش نوشته بود: «شهید رضا دریکوند.» دلم آرام گرفت که رضا هیچ‌وقت رهایم نمی‌کند.

رعنا مرادی‌نسب | راویت یکی از جامانده‌های تیپ ۵۷

دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | لرستان

برچسب ها :