سالها بود که مسئولیت مهارتآموزی کارکنان وظیفه تیپ ۱۸۴ را به عهده داشت. خندهرو، مهربان و با معرفت بود. از آن بچههای ناب، مشتی، دوستداشتنی و باغیرت؛ مثل بچههای محلههای قدیمی شهر که داخل فیلمها دیده بودیم.
مثل همه بچه شیعهها ارادت خاصی به امام حسین(ع) داشت. این را به راحتی میشد در صحبتهایش فهمید؛ همان جایی که برای تایید حرفهایش همیشه میگفت: «به کربلایی که رفتهام...»
جهادی و دلسوزانه کار میکرد؛ خستگیناپذیر...
تقریباً همه دوستش داشتند؛ چراییاش را نمیدانم! اما هرچه که بود قطعاً از قلب پاکش سرچشمه میگرفت.
به وقت بازدیدهای کاری، همیشه با خنده میگفت: «نگران نباشید؛ خودم هستم؛ سربلندتان خواهم کرد.» نمیدانم چرا این همه خیالش راحت بود؛ شاید چون همانند اسمش به کاری که میکرد «ایمان» داشت. میگفت: «وقتی کار سخت شد صدایم کنید.» درست مانند لحظه حمله رژیم کودککش صهیونیست به خاک میهن عزیزمان. این بار هم اوضاع سخت شده بود. کار در یکی از پادگانها به مشکل خورده و تصمیم به اعزام گروه ویژهای از تکاوران ارتش گرفته شده بود. اما اینبار منتظر نماند تا کسی صدایش کند. همین که اسم ماموریت را شنید، جلوتر از همه خودش سینه سپر کرد و داوطلب شد. نشان به آن نشان که حتی برای پوشیدن لباس نظامیاش به دفتر کارش برنگشت. همانجا لباس یکی از کارکنان وظیفه را امانت گرفت و عازم اتاق توجیه عملیات شد.
به وقت ماموریت جدی جدی بود. سالها بود همکار بودیم؛ از حال هم به خوبی خبر داشتیم. سعی کردم منصرفش کنم؛ شاید چون خیلی دوستش داشتم؛ اما فایدهای نداشت. لحظهای در خود تردید راه نداد. تصمیم خودش را گرفته بود. مثل همیشه با لبخند در جوابم گفت: «درست است کار سخت شده؛ اما نگران نباشید، اینبار هم سربلندتان خواهم کرد.» بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: «فوقش اگر هم برنگشتیم مجتمع را به اسم خودم میزنید.»
منظورش همان مجتمع آموزشی بود که برای مهارتآموزی کارکنان وظیفه در سال گذشته ساخته بودیم و هنوز دنبال یک نام مناسب برایش میگشتیم.
به شوخی در جوابش گفتم: «همینِمان مانده، شما بروی و شهید بشوی.» بعد با کمی صبر گفتم: «شهید ایمان ورهزردی!» نمیدانم چطور به زبانم آمد؛ ناخودآگاه گفتم: «اسم قشنگیه.» اما یکباره تمام وجودم ریخت. غم عجیبی تمام وجودم را گرفت؛ اما ارادهای برای تغییر آنچه خداوند مقدر کرده بود نیست. حدود ۳۰ ساعت بعد از آن جدایی، ابتدا خبر موفقیت ماموریتشان در همه جا پیچید و بعد اما خبر شهادتش...
خبر شهادت در نبردی نابرابر؛ مثل تمام نبردهای شیعیان در مقابل ظالمان تاریخ.
پیکرشان همچون حضرت علیاکبر برگشت؛ ارباً اربا...
راست میگفت: «باز هم سربلندمان کرد.» اینبار اما به اندازه سرافرازی و اقتدار یک ایران...
حالا ما مانده بودیم و وصیت شهید عزیزمان که به همت فرمانده محترم قرارگاه عملیاتی لشکر ۸۴ انجام شد. حالا مجتمع ما مزین شده به نام زیبای «شهید اقتدار ایران، شهید ایمان ورهزردی.»
مرتضی بهاروند | مسئول مهارتآموزی لشکر ۸۴
یکشنبه | ۲۲ تیر ۱۴۰۴ | #لرستان #خرمآباد
راوی ماه؛ خانه روایت استان لرستان
ble.ir/ravimah