
شهر از اعتراض رو به اغتشاش رفته. بخاطر همین این هفته را در خانه ماندم و بیرون نرفتم.
دیشب خبر رسید میدان شهدا شلوغ شده. دلم شور خانهی مادرجون را زد. گوشی را گرفتم و زنگ زدم. تماس برقرار نشد. نگرانیام بیشتر شد. دوباره شماره را گرفتم. باز هم قطع شد. زیر لب آیتالکرسی خواندم.
دستم به کار نمیرفت، عوضش دلم هزار راه را رفت.
چند دقیقهای گذشت و دوباره زنگ زدم.
_سلام مادرجون. حالت خوبه؟ چه خبره اونجا؟!
صدای مادرجون میلرزد. نمیتوانست صحبت کند. گوشی را داد به خاله.
_تو پیش مادرجونشون هستی! آخیش... خیالم راحت شد. چی شده اونجا؟!
_نگران نباش. ما تو خونهایم. یه عده اومدن جمع شدن و شعار میدن. از قد و هیکلشون معلومه جوونن، سن و سال زیادی ندارن. صورتشون رو با ماسک پوشوندن.
_جایی رو خراب کردن؟
_شیشه های مصلی رو شکوندن. جلوی دفتر نماینده لاستیک آتیش زدن.
_این صدای تیراندازیه؟
_یک ساعته که تیراندازی شروع شده.
_پدرجون کجاست؟
_رفته بالا پشت بوم. داره شعار میده.
_بیارش پایین. چه وقت شعار دادنه حالا. چی میگه؟!
_الله اکبر
_تو رو خدا بیارش پایین. اینا رحم ندارن. کوکتل مولوتوفی چیزی میندازن تو حیاط.
_با هزار التماس میگم، اما نمیاد. میگه نباید میدون خالی شه. اینا شعار میدن ماهم باید شعار بدیم.
تلفن را قطع کردم. پدرجون را خوب میشناسم، توی کارش سرسخت و مصمم است. حتما که خطرش را میدانسته؛ آن وقت شب، با این شعار، روبهروی این جماعت از خدا بیخبر!
چقدر دلم خواست آنجا بودم و شعار میدادم.
این کار پدرجون دفاع از آن چیزهایی بود که تمام عمرش برایشان جنگیده بود. اول از همه ایمانش.
و حالا بهتر درک میشود، میدان فقط یک فضای فیزیکی نیست، نمادی است از ایستادگی، از امید، از ایمان. و هرکس باید در این میدان، نقش خودش را ایفا کند.
گاهی فقط یک قدم برداشتن شاید از یک آدم معمولی بتواند یک اتفاق کوچک را رقم بزند که کمی شرایط را بهتر کند.
پدرجون راست میگفت میدان نباید از ما خالی باشد.
سیده سماء حسینی
پنجشنبه | ۱۸ دی ۱۴۰۴ | مازندران ساری