سه شنبه, 05 اسفند,1404

نترس‌ بودنش ما را می‌ترساند4

تاریخ ارسال : دوشنبه, 04 اسفند,1404 نویسنده : زهرا جوهری اصفهان
نترس‌ بودنش ما را می‌ترساند4

می‌پرسم: «عادت یا ویژگی بدی هم داشتند؟»

کمی فکر می‌کند و می‌گوید: «اسماعیل خیلی شجاع بود. راستش را بخواهی، همین نترس‌‌ بودنش ما را می‌ترساند. هر ایده‌ی که به زبان می‌آوردیم، اسماعیل پیش‌قدم می‌شد و انجامش می‌داد. یادم هست شب ۲۲ بهمن، جلوی مسجد جشن انقلاب داشتیم. اسماعیل هم توی تیم آتش‌بازی بود. رفت روی پشت‌بام. دید اگر دستگاه "هشت‌شوت" را صاف بگذارد، گلوله‌ها مستقیم می‌روند بالا و لای دار و درخت گم می‌شوند و توی دید مردم نیستند. آمد و گفت: "این‌طوری فایده نداره. باید بذارمش روی شیبِ گنبد که پرتاب بشه وسط چهارراه؛ اون‌جا قشنگ‌تر دیده می‌شه."»

اسماعیل کهکشانِ هشت‌شوت را برداشت و برد روی شیب گنبد. با چند تکه سنگ، جایش را محکم کرد تا تکان نخورد. دو شوتِ اول با موفقیت شلیک شد، اما سومی که پرتاب شد، دستگاه از جایش دررفت و کج شد روی زمین. حالا هشت‌شوت هر بار به یک طرف شلیک می‌کرد. ما این پایین از ترس جانمان فرار می‌کردیم تا بهمان نخورد. چندتا از شلیک‌ها هم درست رفت همان‌جایی که اسماعیل ایستاده بود.

توی دلم گفتم: «تمام شد! اسماعیل سوخت.» اما چند لحظه بعد، از لای دود غلیظی که روی پشت‌بام پیچیده بود، سایه‌ای پیدا شد. اسماعیل داشت آرام و قدم‌زنان می‌آمد سمت ما. با خونسردی لباس‌هایش را تکاند و با همان چهره‌ی فاتحانه و همیشگی‌اش گفت: «دیدین چقدر باحال بود؟»

زهرا جوهری

سه‌شنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان

برچسب ها :