چهار شنبه, 06 اسفند,1404

نترس‌ بودنش ما را می‌ترساند7

تاریخ ارسال : سه شنبه, 05 اسفند,1404 نویسنده : زهرا جوهری اصفهان
نترس‌ بودنش ما را می‌ترساند7

ساعت هشت شب، همهمه بالا گرفت. فضا شبیه شب قبل بود، اما چند تفاوت جدی داشت؛ جمعیت کمتر بود، اما این‌بار با قصد تخریب و آتش‌سوزی آمده بودند و تیراندازی می‌کردند. شب نوزدهم، ما عملاً وارد جنگ شهری شدیم.

چهارراه هشت‌بهشت دست اغتشاشگرها بود و در آتش می‌سوخت. ما پشت سر نیروهای نظامی، با چند متر فاصله از آن‌ها، به سمت چهارراه حرکت کردیم. حدود سی نفر بودیم، در باند راست مسیر ماشین‌رو. نیروهای نظامی نزدیک تقاطع، روبه‌روی بیمارستان صدوقی مستقر بودند و برای متفرق کردن جمعیت، تیر رسام هوایی می‌زدند.

یک‌دفعه صدای رگبار، خیلی نزدیک‌مان پیچید. یکی فریاد زد: «بخوابید زمین!»

وقتی بلند شدیم، دیدم یکی از بچه‌ها جلوی پایم افتاده. برش گرداندم. اسماعیل بود. نشستم روی زمین و بغلش کردم. هرچه صدایش زدم، جواب نداد. نه چشم‌هایش تکان می‌خورد، نه لب‌هایش. همان‌جا تمام کرده بود.

آقای رجبی قاب عکس اسماعیل را از توی حجله برداشت، دست کشید روی صورتش و با بغض ادامه داد: «تیر به سرش خورده بود. دستم را گذاشتم روی زخم، شاید جلوی خون‌ریزی را بگیرم. صداش می‌زدم… توی حال خودم نبودم. فرمانده‌مان آمد و اسماعیل را بردیم بیمارستان.»

تیم حفاظت که روی پشت‌بام بیمارستان صدوقی بودند گفتند تیراندازی از ساختمان نیمه‌کاره‌ی روبه‌رو بوده؛ دو نفر شلیک می‌کردند. توی بیمارستان هم گفتند آن شب چند نفر دیگر را آورده‌اند که تیر مستقیم به سرشان خورده بود.

تمام مدت استرس داشتم که همسرش یا پدرش زنگ بزنند. حوالی دوازده شب، همسرم تماس گرفت و گفت: «خانم اسماعیل داره سراغشو می‌گیره.»

گفتم: «بهش می‌گم زنگ بزنه.»

بچه‌ها با تلفن کانون به پدر اسماعیل زنگ زدند و گفتند زخمی شده. آمدند بیمارستان. خجالت می‌کشیدم بروم جلوشان. اجازه‌ی ملاقات هم ندادند.

صبح که خبر شهادت را به خانواده دادند، پدرش گفت: «دیشب اصلاً نخوابیدم. صبح، توی ماشین جلوی بیمارستان خوابم برد. خواب دیدم یه صندوقچه بهم دادند. توش یه مروارید بود. بعد اسماعیل اومد و مداحی کرد: خبر چه سنگینه…»

زهرا جوهری

سه‌شنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان

برچسب ها :