
چند دقیقهای زودتر از موعد رسیدهام. نگاهم را میچرخانم روی در و دیوار مسجد؛ دنبال نشانهای از تخریب میگردم. ظاهراً همهچیز سالم است، جز بخشهایی از یونولیتهای دیوار که کنده شدهاند. دیگر خبری از نقطهها و «نونِ یا حسین» و «لامِ یا ابوالفضل» نیست.
نور خورشید آزارم میدهد. میروم زیر سایهی چایخانه میایستم. سرم را که بالا میآورم، رد سوختگی روی خیمه توی ذوق میزند؛ انگار همین خط تیره کافی است تا بفهمی اینجا آنقدرها هم امن و امان نبوده.
عکس بزرگی از شهید روی دیوار مسجد است. آرامش در صورتش موج میزند. آقای رجبی میرسد. با هم وارد مسجد میشویم. چند دقیقهای، بیحرف، بخشهای مختلف را نگاه میکنیم. وسط صحن، حجلهای برای شهید برپا کردهاند؛ شهیدی که متولد ۱۳۷۷ است، کارشناسی ارشد شیمی دارد، مدیرعامل یک شرکت دانشبنیان بوده و از سال ۹۲ پای ثابت کانون تربیتی مسجد شده است.
موتوری گوشهی صحن مسجد است که پرچم رویش انداختهاند. از پلهها بالا میرویم. دیوار طبقهی بالا پر است از عکسهای قابشدهی بچههای مجموعه؛ از اردوی مشهد و جنوب گرفته تا اردوهای شرایط سخت.
آقای رجبی مکثی میکند و میگوید:
«اردوی شرایط سخت، واقعاً سخت بود؛ هم خود اردو، هم برگزاریش. ولی اسماعیل ستون پشتیبان همهی این برنامهها بود. دلمان گرم بود که اسماعیل هست، برای همین با قوت قلب میرفتیم جلو. همیشه زودتر از همه میآمد و آخر از همه میرفت. از روزی که وارد مجموعه شد، توی گروه من بود. اوایل زیرگروهم حساب میشد، اما کمکم شد رفیق و داداش. هم اخلاقمان به هم میخورد، هم قیافهمان. خیلیها که نمیشناختندمان، فکر میکردند برادریم. مسئولیتپذیر بود، ولی در عین حال راحت؛ تن به کار میداد. همین باعث میشد برای هر برنامهای، اولین گزینهمان اسماعیل باشد. پرچمدارِ بچههایی بود که هرجا کمک لازم داشت، خودشان را میرساندند.»
پ.ن: عکس مربوط به خیمهی سوختهی مقابل مسجد نورباران است.
گفتوگو با اقای احمد رجبی به قلم زهرا جوهری
سهشنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان