
کارآفرینی توی خونش بود. در «جوشقان» زمینی داشت که در آن بساط کشت گلمحمدی راه انداخته بود. برعکسِ خیلیها که فقط به فکر خامفروشی بودند، اسماعیل نگاهش به فراتر از اینها بود؛ یک کسبوکار خانوادگی راه انداخت و پابهپای خانواده، مشغول گلابگیری شد.
اما ذهنِ جستوجوگرش به اینها راضی نمیشد. مهندسی شیمی خوانده بود و مدام به فکر تأسیس شرکت و تولید محصولاتی بود که سالها وابسته به وارداتشان بودیم. یکبار توی آزمایشگاه شرکت، سرِ ترکیب چند ماده، چنان دودی راه افتاد که تمام فضا را پر کرد. آنقدر وضعیت بحرانی شد که بهخاطر گازهای تولیدشده، مجبور شدند آن طبقه را تا چند وقت تعطیل کنند.
اما اسماعیل مردِ عقبنشینی نبود. با همین آزمون و خطاهای پرخطر، بالاخره موفق شد «گریس» تولید کند. محصول را برای چندین شرکت فرستادند، اما جوابها دلسردکننده بود؛ هیچکدام حاضر نمیشدند حتی آن را تست کنند. انگار اعتماد به دانش و زحمت یک جوان ایرانی، سختترین کار دنیا بود.
اوضاع همینطور پیش رفت تا اینکه موج جدید تحریمها رسید. وقتی راهها بسته شد، همانهایی که اعتنایی نمیکردند، مجبور شدند سراغ اسماعیل بیایند. گریسهای تولیدی او در تمام تستها سربلند بیرون آمد و از همانجا بود که چرخِ شرکت بالاخره روی ریل افتاد.
قلم زهرا جوهری
سهشنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان