
مامان و بابا از مرودشت برگشتهاند؛ رفته بودند پسر یکی از فامیل را که بالاخره برابر سرطان تسلیم شده بود، تشییع کنند. مراسم را تا قبل از ساعت ۴ جمع کرده بودند تا مردم به تاریکی و شلوغیها نخورند. با نگرانی رسیده بودند خانه؛ مامان میگفت موقع برگشت، دختران کمسنوسالی را دیده که ماسکزده به سمت خیابان اصلی شهر میرفتند تا شلوغیها را شروع کنند.
وسط صحبتهای خانوادگی شنیده بودند نوه فلانی سردستهی آشوبگرها شده، یا به پسر فلانی که مذهبی و بسیجی است سوءقصد شده. میگفت مغازهای باز نبوده و همهی روزهای شهر شبیه روزهای جمعه شده است. بابا یکدفعه بغض کرد: «منجذب شهید شد...» از پاسداران بازنشسته بود؛ میگفت: «مثل ما بود، از جنگ تا الان با هم رفیق بودیم، اما دیشب شهید شد.»
وسط حرف زدن، تلفنش زنگ خورد: «سلام... منجذب کجا بود؟ چطوری شهید شد؟» صدای پشت تلفن میگفت بنده خدا را سوزاندند... بقیه حرفش را نشنیدم، عامدانه نخواستم بشنوم. در مرودشت دارند زندهزنده آدم میسوزانند! فکرش دیوانهام میکند.
تصور میکنم شهید منجذب را که زخمی است؛ خون از پهلویش که با کارد شکافته شده، بیرون میزند. پاهایش را با گلوله هدف قرار دادهاند، روی زمین افتاده و حالا لشکر یزید دورهاش کردهاند؛ هلهله میکنند، فحشهای رکیک میدهند، سنگهای درشت به سمتش پرتاب میکنند و بعد... آتش، بدنِ نیمهجانش را شعلهور میکند.
توی سرم میزنم: نزن نامرد... نزن!
سیده فاطمه حبیبی
جمعه | ۱۹ دی ۱۴۰۴ | فارس شیراز