
ظهر بود، چند لحظه مانده به اذان. سکوت گرمی روی خانهٔ نوریجان افتاده بود. او، خسته از سالها دلتنگی، پلکهایش را بست. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که خودش را در روشنی عجیبی دید؛ نوری نرم و مهآلود که نه میترساند، نه غریبه بود.
از دل همان نور، مردی قدم جلو گذاشت؛ چهرهاش پیدا نبود، اما صدایش گویی بیستوهفت سال تنهایی را به دوش میکشید. لبخندی شیرین زد و گفت:
«نوریجان… پسرت جانمحمّد برات پیغام فرستاده. میگه منو دارن همراه چند شهید گمنام میبرن جای دیگه دفن کنن. اگه میخوای انتظارت به سر بیاد، دست بجنبون. پنج تا آمبولانس تو راهه، روی آمبولانس من سهتا خط سبزه. تابوتم نه بزرگه، نه کوچیک. تا منو نبردن، خودتو بهم برسون دا!»
اینبار صدای «دا» گفتن جانمحمّد، قلب نوریجان را لرزاند؛ صدایی که از پشت سالها فاصله، آرام به گوشش رسیده بود.
نوریجان سراسیمه، با تپش قلب بیدار شد. دستانش میلرزید. خواب را برای خانواده تعریف کرد، اما آنها گفتند: «از شدت دلتنگی خوابای آشفته میبینی دا!»
نوریجان مطمئنتر از همیشه بود. پشت چشمهایش چیزی میدرخشید؛ چیزی شبیه یقین یک مادر. از خوابش که شبیه واقعیت بود، کوتاه نیامد و آنقدر اصرار کرد که ماجرا به کنگرهٔ شهدا رسید. چند روز بعد، خبری مهم برایش آوردند:
«امروز پیکر ده شهید از جزیرهٔ مجنون تفحّص شده…»
جزیرهٔ مجنون… همانجایی که جانمحمّد بیستوهفت سال پیش در پد خندق ناپدید شده بود.
آمد و رفتها شروع شد و خون نوریجان را بردند برای آزمایش. بالأخره روز اضطراب از راه رسید.
مادر از صبح در خانه قدم میزد. گاهی کنار عکس جانمحمّد میایستاد و محو چشمان بزرگ و نگاه مصمم او میشد، گاهی زیر لب ذکر میخواند. گاهی به سمت در نگاه میکرد؛ انگار انتظار هر لحظه سنگینتر میشد. چشمهایش سرخ شده بود و دستهایش آرام و قرار نداشت. صدای کوچکترین تکان در حیاط دلش را میلرزاند. تا اینکه نزدیک غروب، همهمهای پشت در شنید. چند نفر از مردم و مسئولین کنگرهٔ شهدا وارد شدند. نگاهشان آرام بود، اما در عمق چشمانشان خبری سنگین موج میزد. نوریجان ایستاد. دستش را روی چارچوب در گذاشت تا نیفتد. یکی از آنها آهسته گفت:
«مادرجان… نتیجهٔ آزمایش اومده… بالأخره دعاهات مستجاب شد و جانمحمّد به آغوشت برمیگرده.»
پاهای مادر سست شد. نشست و دستش را روی قلبش گذاشت. اشک از چشمانش فرو ریخت؛ اشکی که بعد از بیستوهفت سال، از جنس آرامش بود، نه داغ.
وقتی آمبولانس رسید، مردم دورش جمع شدند. درِ عقب که باز شد، روی پهلویش سه خط سبز دیده میشد؛ همانطور که در خوابش شنیده بود. تابوتی نه بزرگ و نه کوچک، آرام پایین آورده شد. از جانمحمّد جز چند تکه استخوان و لباسهای تیرخوردهاش چیزی نمانده بود؛ اما وقتی نوریجان دستش را روی تابوت کشید، انگار سالها دوری یکجا دود شد. انگار پسرش دوباره همان نوجوان سربلند بود که از خاکریز برمیگشت تا سرش را روی زانوی مادر بگذارد.
آن روز همه دیدند که بعضی راهها را فقط دلِ یک مادر بلد است؛ راهی که بعد از بیستوهفت سال، جانمحمّد را به آغوشی رساند که هنوز گرمِ انتظار بود.
مژگان مهربانی؛ روایت مادر شهید جانمحمد کریمی
دوشنبه | ۳ آذر ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد لنده