
برای بار چندم آمد کنار در اتاق و صدایش را شنیدم که: «انگار ده رکعت نماز میخونه مامان.»
کاپشن پوشیده منتظر بودند که به جشن انقلاب با حضور احسان برسیم. احسانی که قبلاً با برنامهی ماه خدا در دل بچهها جا باز کرده بود و این روزها با برنامه محفل گره زده بین بچهها و قرآن.
تند سلام دادم و چادر نماز را با چادر سیاه عوض کردم. آخرین نفر از خانه بیرون رفتم و نشستم روی صندلی شاگرد.
روی پیچ دوم، زمان عبور از کنارِ پارک مسجد، یک چیزی عادی نبود. ماشین تیبای مشکی به شکل عجیبی روی مسیر باریک کنار پارک متوقف شده بود. چشمانم را تیز کردم. بله، چرخ جلویِ سمتِ راست ماشین افتاده بود توی جوی بزرگ آب. ساعت از هفت گذشته بود و بچهها ذوق رفتن داشتند، اما ماشین و خانمی که در سرما بالا و پایین میرفت چی؟
به همسرم اشاره کردم که نگه دارد. سریع موضوع را فهمید. از ماشین پیاده شد و کمی با خانم صحبت کرد و بعد رفت سمت مسجد.
از ماشین پیاده شدم و بچهها هم دنبالم. سرما تا مغز استخوانم را سوزاند. خانم راننده شالش را مرتب کرد و گفت: «شما زحمت نکشید، بشینید تو ماشین.»
_مشکلی نیست.
زیر باران ریز رشت، برایم توضیح داد که به هوای باز بودن انتهای مسیرِ پارک، دنبال یک ماشین آمد. آن ماشین دور زد و برگشت به جاده اما این بندهی خدا گیر کرد.
یک کم دلشوره داشتم. میدانستم مسجد بخاطر نورافشانی ۲۱ بهمن شلوغ است، اما اگر کسی برای کمک نمیآمد چه؟
هنوز حباب فکرهایم خیلی باد نشده بود که با دیدن همسرم با دو مرد و دو جوان، ترکید.
دور ماشین حلقه زدند و صحبتهای کارشناسی شروع شد. چند لحظه بعد حاج آقای مسجد هم دواندوان خودش را رساند. نتیجه مشورت این شد که توی جوی آب آجر بگذارند تا زیر چرخ. بعد با جک ماشین را بلند کنند و در مسیر قرار دهند.
خوبیِ مسجد در حال بازسازی این است که کمبود آجر ندارد. همه رفتند و آجر به بغل برگشتند. در همین حین چند نفر دیگر هم از مسجد آمدند.
آجرها زیر چرخ چیده شد و اهرم چرخید و چرخید. کف ماشین کمی بلند شد که آجر از زیر در رفت و ماشین دوباره برگشت سرجایش.
اینجا بود که همه کارشناسیها با یک صحبت به هوا رفت: «ما این همه آدمیم، خودمون بلندش کنیم دیگه.»
اینطوری شد که همه دستها دور تا دور ماشین قفل شد و با یک «یاعلی» ماشین صاف روی جاده ایستاد.
خانم راننده پشت هم تشکر میکرد و میگفت: «بذارید همه آجرها رو خودم میبرم.» اما مردهای ما مردتر از این حرفها بودند.
چند دقیقه بعد در جوی آب فقط آب بود. مردها برگشتند به مسجد، خانم راننده رفت خانه و ما هم به موقع رسیدیم به جشن ۲۲ بهمن.
سیده نرجس سرمست
سهشنبه | ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ | گیلان رشت