دوشنبه, 15 دی,1404

همرزم حاجی

تاریخ ارسال : شنبه, 13 دی,1404 نویسنده : زهرا شنبه‌زاده‌سَرخائی بندرعباس
همرزم حاجی

اولش نمی‌خواستم بروم. سرفه‌هایم بعد از یک‌هفته باز آبرو‌بَر بود، آن هم در جمعی که دوستان حاجی بودند. اما با دو دوتا چهارتای دلی، پای رفتنم محکم‌تر شد. قبل از رسیدنم به سالن جلسه، خیلی‌هایشان آمده بودند: مو سپید و با زخم‌هایی که یادگار روزهای دور بود. دبیر ادبیات پایداری گفته بود: «اینا رو قبلاً ندیدی. همرزمای حاجی هستن.»

به چهره تک‌تک‌شان نگاه می‌کردم و به دنبال نشانی از همرزم شهیدشان گشتم. با خوشامدگویی رئیس حوزه‌ی هنری، جلسه رسمی شروع شد و اولین نفری که سر صحبت را باز کرد آقای بنی‌اسدی بود. از دیدنش جا خوردم. باورم نمی‌شد مدیر دبیرستان پسرم، تخریب‌چی سال‌های جنگ بوده باشد. برخلاف مدیران مدرسه، با تن صدایی آرام صحبت کرد. اولین جمله‌هایش دلم را به درد آورد وقتی گفت: «درست یا غلط، ما کارمون رو انجام دادیم و تاریخ مصرفمون رو به اتمام…» دوست نداشتم به تلخی پشت حرفش فکر کنم. حرف‌های دیگرش را بیشتر دوست داشتم: از دورهمی سالانه‌ی بچه رزمنده‌ها تا خاطره‌ای از کربلای ۵ و حاج‌قاسم.

نفر بعد مهندس رستمی بود. از نگاه متفاوت حاج‌قاسم نسبت به افراد زاویه‌گرفته با انقلاب برایمان گفت؛ از رها نکردن طناب ولایت فقیه، مثل همان طنابی که شب‌های غواصی در اروند بچه‌ها گره‌ به‌ گره‌اش را محکم می‌گرفتند تا آب خروشان از همدیگر جدایشان نکند.

به صندلی تکیه دادم و سعی کردم آرام‌تر سرفه کنم، اما سرفه‌های من کجا و سرفه‌های جانباز صندلی جلویی کجا؟ من خوب می‌شدم فردا، نه دو فردای دیگر. اما او کی؟ حواسم پرت شده بود و با صدای معرفی همرزم بعدی حاجی به خود آمدم.

حاجی‌زاده از دست کلیشه‌نویسی نویسنده‌های دفاع مقدس دل پرخونی داشت. یادمان آورد که از قهرمانان استانی غافل ماندیم: برویم سراغ حاج حسن‌هایی که به قول او یک کردستان بود و کاک حسن. سری به نامه‌های عاشقانه‌ی شهید خوشبخت بزنیم زیر درخت بَنه، و از همسرش بپرسیم که در این سال‌ها چه گذشته است بر او؟ همان لحظه مشتاق کتاب ننوشته‌ی آن‌ها شدم.

همرزم بعدی همه‌چیزش خاص بود هم اسمش که صولت بود، و هم نام‌خانوادگی خورشیدی و هم زخم‌هایی که به هفتاد درصد رسیده و باز پای کار مانده بود. از والفجر ۳ می‌گفت و همراهی با حاجی تا دهلران. به چشم‌هایش نگاه کردم؛ کم‌سویی آن با برق شوق حاجی‌ گفتنش نمی‌خواند.

عقربه‌های ساعت تندتند جلو می‌رفتند و همرزمان حاجی خوب مجلس می‌گرداندند. گیلانی سال‌ها خبرنگاری کرده بود. از روزهای تأمین امنیت جنوب‌شرق کشور و شجاعت حاجی حرف‌ها داشت. از روزی که حاج‌قاسم سریع گفته بود: «بنویس که این اشرار نتیجه‌ی کار ما هستن.» با تردید گفته بود: «بنویسم؟ من خبرنگارم. بعضی خبرا محرمانه است.» حاج‌قاسم با جدیت جوابش داده بود: «ما محرمانه نداریم. توی کرمان ۱۱۰ قبضه اسلحه است. اینا از کجا اومده؟» گیلانی تعریف می‌کرد و من تکه‌های پازل شخصیت حاجی را کنار هم می‌چیدم.

مولاپرست، در انتهای جلسه، حاجی را با تکه‌کلام جالبی یاد کرد: «حاجی رفیق‌باز خوبی بود! اینه دلیل موندن خیلیا تو لشکر ۴۱ ثارالله.» وسط خاطره گفتنش یکهو بغض کرد: «به حاجی گفتم، مگه چقدر قراره با تو باشیم؟»

من هم دلم گرفت. نگاهم از روی تک‌تک آدم‌های داخل سالن گذشت تا به جلوی در ورودی رسید. خدا می‌گوید: «شهدا زنده‌اند.» آن لحظه می‌خواستم باور کنم که حاجی آمده است جلوی در سالن ایستاده، مثل همه‌ی وقت‌هایی که در بیت‌الزهرا(س) میزبان می‌شد؛ با لبخند به ما هم خوشامد می‌گفت. شاید هم از بین همرزم‌هایش برای بهشت یارکشی می‌کرد و چه سعادتی برای آن رفیق!

کمی بعد سالن خلوت شده بود، اما ذهنمان از خاطره‌ی آن شب پُرپُر.

زهرا شنبه‌زاده سَرخائی

سه‌شنبه | ۹ دی ۱۴۰۴ | هرمزگان بندرعباس

دورهمی همرزمان حاج‌قاسم

برچسب ها :