چهار شنبه, 22 بهمن,1404

همه‌چی آرومه

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 22 بهمن,1404 نویسنده : زهرا شنبه‌زاده‌سَرخائی بندرعباس
همه‌چی آرومه

بعد از نماز صبح، قید خواب شیرین صبحگاه را زدم تا یک‌وقت خواب نمانم. اما مگر ابر و باد و... گذاشتند؟ نه اصلاً تقصیر آنها نبود؛ برق و پمپ آب خانه یک‌جا قطع شد تا ببینند مرد امروز چه کسی است و به قول شهید حاج‌قاسم «مرد این میدان منم».

توی بی‌برقی اینترنت هم ساز مخالف می‌زد و به‌زور نفس می‌کشید. از تصمیمم برنمی‌گشتم.

هنوز درست روی صندلی ماشین اسنپ ننشسته بودم که راننده با لهجه‌ای غریب، نیم‌رخ چرخاند به عقب و گفت: «می‌شه تا مقصد خودتون راهنمایی کنین. من خیلی وقت نیست اومدم بندر.»

چشم‌های گردشده‌ام را ریز کردم و با نیم‌چه ترسی دو بار سر تکان دادم. نصف حواسم به مکان‌یاب بود و نیمه‌ی دیگر به آدرس دادن.

«بپیچید راست... از این فرعی نه... بریدگی دوم...»

همین که وارد چهارراه فاطمیه شدیم، خیالم راحت شد. بعدش سه‌راه رازی بود و آخرین فرعی. جلوی مجتمع تجاری پیاده شدم و تشکرکنان راه افتادم. دیدن خانواده‌هایی که به سمت محل برگزاری می‌رفتند حال من و خیابان شهر را خوب می‌کرد، اگر آن صدا را نمی‌شنیدم: «دستاتو ببر بالا. یالا... زود!»

کمی جلوتر از من، مردی با لباس بلوچی و دستاری عربی پیچیده دور سر ایستاده بود کنار تیربرق. ساکی در دست داشت. چند نیروی امنیت دورش را گرفته بودند. یکی‌شان به جیب او اشاره کرد و گفت: «دستت رو آروم از توی جیب پیراهنت دربیار. ساکت رو بذار زمین.»

مرد بدون حرف نگاهشان می‌کرد. بعد دستش را از جیب پیراهن بیرون آورد. کمی دورتر مثلاً نگاهم به تلفن همراه بود اما هوش و حواسم به آن‌ها بود. نیروی امنیت، بعد از بازدید ساک، به مرد اجازه رفتن داد. چندنفری که مثل من به تماشا ایستاده بودند پی کارشان رفتند.

انتهای خیابان، بلوار ساحلی بود و مملو از جمعیت. پایگاه بسیج مسجد علی‌بن‌ابیطالب(ع) از مردم با چای پذیرایی می‌کرد. از خیابان گذشتم. دریا خواهر بود. هیچ نسیمی نمی‌آمد. هنوز مراسم راهپیمایی شروع نشده بود. بچه‌ها کمی آن‌طرف‌تر از پدر و مادرهایشان لب ساحل، نشسته و ایستاده بازی می‌کردند. چند قایق دورتر پهلو گرفته بود. همه‌جا آرام و امن بود؛ چه دریا و چه خیابان‌های اطراف.

روی تخته‌سنگی نشستم. زنی با دو سه بچه قدم‌ونیم‌قد به کسی گفت: «سخت بود اومدن بدون شوهرم، ولی چون حضرت آقا گفتن، وظیفه بود.»

حس خوبی زیر پوستم دوید. همان وقت سرود ملی پخش شد و سیل جمعیت یک‌باره سرپا ایستادند به احترام شهدا، به احترام حافظان وطن و به احترام ایران!

پی‌نوشت: دریای خواهر یعنی دریای آرام.

زهرا شنبه‌زاده سَرخائی

چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | هرمزگان بندرعباس

برچسب ها :