
«مامان، مرودشت رو انگاری شخم زده باشند، دیگه مرودشت، مرودشت نمیشه! همه چیز شکسته، شبها خطرناک شده و نمیشه از خونه آمد بیرون. از ساعت ۴ تا ۶ توی صف نانوایی بودم، مردم هجوم آوردند، همه ۲۰ تا ۳۰ تا نون میگیرند و میرن تو خونه در رو میبندن. کلاسهامون تعطیله، حتی کلاس زبان و برنامهنویسی!
مامان تو هم نرو سرکار، جون خودت، خطرناکه.
مامان! بلوار اصلی کامل از بین رفته، هیچ بلوک سالمی ندارد. رفته بودند کلانتری ۱۱ را خلع سلاح کنند، اسلحه بردارند، بعد فرمانداری را تصرف کنند اما خدا رو شکر نتونستند.
همه بانکها رو آتیش زدن، چراغ توی خیابون نمونده، شبها خیلی تاریکه. مامان بگو خاله هم نره سر کار، درمانگاه خطرناکه...»
حرفهایش انگار جایی را توصیف میکرد که من نمیشناختمش. مرودشت ما؟
همان شهری که عاشورا هیئتها و دستههای عزاداریاش کل خیابان اصلی شهر را پر میکرد؟
شهری که تمام بافت جمعیتیاش روستایی و عشایری است و از صبح تا شب لنگ یک لقمه نان است، کجا میتواند آشوب به پا کند؟ اصلاً این مردم روزمزد که اگر یک روز کار نکنند، شب نان برای خوردن ندارند، کجا فکرشان میرسد خیابان خراب کنند و بازار ببندند؛ چه برسد به اینکه آدم بکشند!
دلداریاش میدهم: «درست میشه، مامان. تو به دنیا نیومده بودی، ما ۸۸ را دیدیم، ۹۸ را دیدیم، این چیزها تمام میشه. الان دو هفته است، ۸۸، حدودا ۸ ماه بود! ولی تموم شد. همه اینها رو هم دوباره میسازند، نوتر، بهروزتر. اصلاً بلوار اصلی شهر یک روز باید خراب میشد تا خیابون عریضتر بشه.»
دیگر بچه نیست که گریه کند، با صدای خشدار نوجوانی میگوید: «ولی خیلی طول میکشه...»
_ طبیعیه، زمانبره، ولی اینجوری نمیمونه.
سیده فاطمه حبیبی
یکشنبه | ۲۱ دی ۱۴۰۴ | فارس شیراز