
ما آدمهای گیجی هستیم. یعنی مطلب را زود نمیگیریم. آنچه در آینهی شفاف عیان است را نمیبینیم. حواسپرتیم. مثلاً حواسمان نیست کسی که توی جنگ با بعثیها، تیر خلاص را به همهی زخمیهای بغلدستش زدهاند و نوک پیکانها از چپ و راستش رد شده و تنها بازماندهی آن جمع بوده، حتماً حکایتی خواهد داشت.
حواسمان نبوده که وقتی همان آدم، داوطلب مدافع حرم شده و هرچه بیاحتیاطی به خرج داده و تا آخرین لحظه سر موقعیتاش مانده، حکایتش حکایت «ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ» بوده تا جایی دیگر هم باشد. هنوز تعجب میکنیم که چرا هیچوقت لباس نو نپوشید و هر هدیهای را از این دست میگرفت، با آن دست میداد. عاقبتِ مهر بیانتها و شفقتش را پیشبینی نکردیم وقتی سیاههی جمعیتِ سنگبهدست را دید و برای روز هفتم باز هم پدرانه داد میزد: «اینها اموال مردمه، نکنید، برید یقهی اونی رو بگیرید که مسبب اصلی گرونیه.» و دلش نیامد از اسلحهای استفاده کند که سالها بود با مجوز و حکم تیر داشت.
وقتی نماز ظهر را بین سنگباران وسط خیابان و بیهراس خواند و چندنفری هم به او اقتدا کردند، و نعرهی ناسزا و تهدید حتی ثانیهای از آرامش او کم نکرد، باز هم شصتمان خبردار نشد که حسابوکتاب این پُردلیها چیست. حسابوکتاب سرمان نشد و باز هم غافلگیر شدیم.
وقتی با پای مجروح وسط خیابان نتوانست خوب بدود. سنگ، سنگ، سنگ بود که از طرف جمعیت به سمت او میبارید و جراحت روی جراحت بالاخره او را از دویدن واداشت. همان لحظه که پای مجروح را به زحمت روی موتور انداخت، او را از پشت کشیدند و یکباره صد نفر به یک نفر شد. تمام هستی ما زیر تیزی چاقوهای مست، شرحهشرحه شد. و با همان اسلحهای که حتی دلش نیامده بود دست به ماشهاش ببرد، سعادتمند شد. و بعد صدای هلهله از همه جا بلند شد که سردارشان را زدیم. دیدیم که آنقدر زدند که دست آخر نشد حتی چشممان به پیکرش بیفتد. دلش نیامد کبودی و خونمردگی کنار پیشانی، و شکاف پشت سر و پیکر ورم کردهاش را ببینیم. ورم کبودیای که یک جان و نفس از آدم کم میکرد. یعنی نخواست که آخرین نگاه و تصویر، بشود آینهی دق هر لحظهمان. با همان لباسهای مستعملی که شناختهبودنش و شد کفنش، و با همان خونی که محاسن سفیدش را خضاب کرده بود، مهمان شاهچراغ شد.
ما هنوز هم ماتمان برده؛ نه ماتِ اینکه حتی نمیتوانیم یک تکه پارچهی سیاه دم در بزنیم، نه ماتِ حکم به سکوتمان، و ممنوع بودن بردن نامش. ما ماتِ چگونه رفتن او هستیم. و روضههایی که هر روز دم غروب مادر به زبان لری زیر لب برای خودش میخواند.
روایتی از بزرگمرد شهید قدرتالله منجذب، که به دست وحوش تروریست در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در مرودشت به شهادت رسید.
بر اساس روایت دختر ایشان
پنجشنبه | ۹ بهمن ۱۴۰۴ | فارس