
سوار ماشین میشوم. زن راننده بافت قهوهایِ بلندی پوشیده و شال مشکیِ رنگورورفتهای روی سر دارد. موهای بافتهشدهاش از زیر شال بیرون زده و روی شانهاش افتاده است.
سلام میکنم. در حالی که آدامسش را میجود، جواب میدهد: «سلام قربونت برم.» استارت نزده میپرسد: «مشکلی با آهنگ نداری عشقم؟» لبخند میزنم و میگویم: «راحت باشین.»
به ثانیه نکشیده، صدای بهنام بانی با ولوم بالا تمام ماشین را پر میکند.
خسته از کار، سرم را به شیشه تکیه میدهم. چشمهایم فاصلهٔ زیادی تا بسته شدن ندارند.
خانم راننده با صدای بلند با خواننده همراهی میکند؛ گاهی هم فرمان را رها میکند و دست میزند.
از اواسط آهنگ، کنسرت را رو به من اجرا میکند و هدایت ماشین را به خدا میسپارد! او شبیه شبکهٔ پویاست؛ سرزنده و شاد. من شبیه شبکهٔ چهار؛ آرام، کمصدا و بیهیاهو.
در آینه لبخند ملیحی تحویلش میدهم و به امتیازش فکر میکنم. لااقل اگر فرمان را رها نمیکرد، امتیاز قابل قبولی میگرفت.
در ترافیک پل بزرگمهر متوقف میشویم. صدای آهنگ را پایین میآورد. میگوید: «فکر نکنی این کارا از خوشحالیه زیاده، نگی با خودت دیوونست...» آرام گفتم: «اختیار دارین!» ادامه میدهد: «اینا همه از سر غصهس، از عقدهس...»
لحن خاصی دارد و عقدهاش را با غم و پرفشار میگوید: «از پنجشنبه حالم خرابه.» با انگشت دستی که روی فرمان قرار دارد به جلو اشاره میکند: «همون شب که اینجا یه خبرایی بود، سر و صدا که بلند شد به شوهرم گفتم پاشو بریم بیرون ببینیم چه خبره؛ مهناز میگفت نشینید تو خونه! باید اعتراض کنید، تا اینا سرکارن اوضاع همینه...»
دستم را نزدیک گزینه امنیت سفر میبرم. راننده اغتشاشی از آب درآمده؟!
میگوید: «با موتور اومدیم. نزدیک همین میدون شدیم، همون جا که ۲۰۶ ایستاده. یه مرد رو دیدم آتیش گرفته بود داشت میدوید. لباس بسیجیا تنش بود.»
خیره به جلو اینها را میگوید. انگار صحنهها دوباره برایش تداعی میشوند.
لبخند بر لبهایم میماسد. اغلب در بحرانهای سخت، مکانیسم انکار به دادم میرسد. با شنیدن حرفهای زن، بوی تعفن واقعیت تمام فضای ذهنم را پر میکند. تمام مکانیسمهای دفاعیام فریاد میزنند؛ گفتههای زن واقعیت محض است!
تصویر مردی آتشگرفته مقابل چشمانم نقش میبندد.
زن دستی زیر چشمان تَرَش میکشد و ادامه میدهد: «جیغ میزدم و به حمید التماس میکردم بره کمکش. حمید وحشت کرده بود و میگفت مگه نمیبینی داره میدوعه؟! با خودم میگفتم مگه اعتراض نبود، پس این جهنم چیه دیگه...؟»
سکوت میکند. چراغ سبز میشود، از میدان بزرگمهر رد میشویم. دوباره صدای آهنگ را بالا میبرد و با خواننده همراهی میکند. میخندد و چیزهایی میگوید.
ماهیچههایم همراهی نمیکنند، دیگر نمیتوانم لبخند بزنم. نه صدای موسیقی را میشنوم، نه صدای زن راننده را.
به مقصد میرسیم. از ماشین پیاده میشوم. پنج ستاره میدهم. به دنبال مکانیسم انکارم میگردم. گمش کردهام؟ یا در ماشین کنار خاطرات زن جا گذاشتمش؟
فاطمه سادات مرتضوی
چهارشنبه | ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | اصفهان