
امروز سهشنبه ۱۶ دی ماه است. بالاخره بعد از کلی این در و آن در زدن، کارهای کانون دارد روال میشود. نصف موکتها را پهن کردیم. آشپزخانه مرتب شده است. این یکی دو روز همت کنیم، تمام است. همه را بسیج کردیم که کار تمام بشود و سالن بالا راه بیفتد؛ بلکه بقیه کانون را بتوانیم بازسازی کنیم. خدا خودش دارد میبیند؛ ولی واقعاً روزهای سختی را میگذرانیم. همه خسته، لباسها خاکی، ولی با عشق داریم وسایل را میچینیم؛ به امید دو هفته دیگر که قرار است افتتاح کنیم این کانون پرماجرا را.
رفتم خانه، خبرها را دنبال میکردم. معلوم است باز اینها یک برنامههایی برای کشور دارند؛ ولی مثل هر سری قرار است دست از پا درازتر برگردند توی لونههایشان. خدا کمک کند به مردم.
صبح که رفتم سر کار، اولِ کار رئیس گفت: «بیاین امروز دیگه چسب موکتها رو بزنیم خیالمون راحت شه.» طبق هفتهای که گذشت، هرچه کار داشتیم گذاشتیم کنار و مشغول شدیم. شاید این مدت، در طول روز اندازه سه تا چای خوردن استراحت داشتیم. همه جا آماده شد. جارو کردیم. گلدانهایی که یک سال زحمتشان را کشیدیم، چیدمان کردیم. دیگر پول نداشتیم کوزه سفالی آبخوری بخریم؛ رئیس وسایل خودش را آورد و وقف کانون کرد. آن را هم گذاشتیم و با یک حساسیت و دقت خاصی کانون را تمیز کردیم.
خواستیم برویم خانه، یکهو فکری از مغزم گذشت. به رئیس گفتم: «ممکنه باز اینا بیان تو خیابون؛ کانون چی؟» گفت: «نه، اینجا دانشآموزیه؛ کاری با اینجا ندارن، خیالتون راحت.»
رفتم خانه، زنگم زدند که یکجا پرده اتاق یک خیر آورده، شما میخواهید؟ گفتم: «بله.» عصر چهارشنبه رفتم پرده مخمل را تحویل گرفتم و با دوستم راهی کانون شدیم. واقعاً خوشحال بودم. همهچیز داشت جور میشد. برای خانهمان اینقدر حرص نمیخوردیم که بهجایش برای کانون جبران میشد! اندازه پنجره اتاق جلسات را گرفتم، دقیق اندازه پرده مخمل بود. پرده را گذاشتیم گوشه آشپزخانه که شنبه نصبش کنیم. با همکارها خداحافظی کردم و رفتم.
ساعت ۸ صبح جمعه ۱۹ دی گوشیم زنگ خورد؛ رئیس بود. هیچوقت روز تعطیل، آن هم جمعه این ساعت زنگ نمیزد. یخ زدم. بعد از احوالپرسی گفتم: «چیزی شده؟!» گفت: «نه، چیزی نیست؛ نگران نشید. مثل اینکه دیشب چند تا از شیشههای کانون شکسته شده. ما داریم میریم کانون؛ شما هم میاین؟» گفتم: «الان حرکت میکنم.»
بعد از این مکالمه و حتی الان که دارم این متن را مینویسم، دستهایم یخ زده است. هنوز نمیدانستم کانون در چه حالی است و چه اتفاقی افتاده. همسرم گفت: «نترس هیچی نیست؛ شیشه که درست میشه.»
به خیابان امام رسیدم، دیدم در این سمت خبری نیست. وارد خیابان فرمانداری که شدم، دیدم یکی از همکاران با ناراحتی به دیوارِ روبهروی کانون تکیه داده است و انتظار میکشد تا بقیه برسند. نگاهم به ساختمان کانون افتاد؛ نمیدانم آن لحظه چه بر قلب و روحم گذشت. فقط میدانم کل خستگی این چند ماه در تنم ماند. اشک در چشمانم و بغض در گلویم اجازه نمیداد حرف بزنم.
درب باز شد. خودرو را پارک کردم و داخل رفتم. تمام شیشههای درِ ورودی سالن، آشپزخانه، اتاقهای طبقه دوم و سوم، حتی اتاقِ کودکانه خرد شده بود. همهی گلدانها کف کانون روی موکتها پهن شده بود. از کوزه هم چیزی نمانده بود. به سمت دفتر مدیر رفتم، دیدم مانیتور نیست. با سرعت به سالن سینمای بالا رفتم و در دلم به خدا التماس میکردم که اتفاقی برای آنجا نیفتاده باشد. به طبقه سوم رفتم؛ درِ پشتبام رو به کلانتری باز بود. فهمیدم هدفشان کلانتری بوده است، ولی چرا با کانون این کار را کردند؟ مگر معترض نبودند؟ بچهها چه گناهی داشتند؟
موکتها را نگاه میکردم. یادم افتاد رئیس میگفت: «یک وقت پاهایتان را که روی زمین گذاشتید، روی موکت نگذارید، ردِ پا میماند.» خودمان در لحظه شاید ده بار کفش جابهجا میکردیم که پا روی موکتها نگذاریم، ولی اکنون فرشی پیدا نیست؛ همهاش شیشه و خاکِ گلدان است.
همهی مسؤولانی که قرار بود برای افتتاح دعوت شوند، آمدند. همه دلداری میدادند اما ما با حسرت به یکدیگر نگاه میکردیم. درست است که ما اهلِ جا زدن نیستیم، اما سخت است که بعد از ماهها تلاش، بیاییم و با چنین صحنهای مواجه شویم.
یک هفته بعد، کانون تمیز شد و کلاسها راه افتاد؛ ولی فضا سرد است، چون پنجرهها شیشه ندارد؛ یعنی هزینهای نمانده است تا خریداری کنیم. انشاءالله این هم مثل بقیهی هزینهها جور میشود. دوباره کانون را با هم مرمت و نونوار میکنیم.
مهدیه یزدانی
یکشنبه | ۲۸ دی ماه ۱۴۰۴ | یزد