چهار شنبه, 08 بهمن,1404

کربلایِ مرودشت

تاریخ ارسال : چهار شنبه, 01 بهمن,1404 نویسنده : صدیقه خادمی اراک
کربلایِ مرودشت

ده یا دوازده ساله بودم که مادربزرگم دست چند تن از نوه‌هایش را می‌گرفت و می‌بُرد محله‌ی بالا؛ ما را می‌نشاند پای تعزیه‌ی حضرت علی‌اکبر (ع). مراسم که شروع می‌شد، اشکش راه می‌افتاد و تا آخر تعزیه، هق‌هقش به آسمان می‌رسید؛ طوری که انگار نفس کم می‌آورد. با خود می‌گفتم: «خداروشکر دیگه کسی این‌طور خون‌ریز و گرگ‌صفت نیست.»

امروز شبکه خبر، گزارش شهادت شهید «قاسم عزیزی» را نشان می‌داد؛ تمام آن خاطرات در ذهنم تداعی شد: گریه‌ی مادربزرگ، ناله‌های زنان، سینه‌زدن مردان...

مداح فریاد می‌زد: «دور از وطن... حسین جان!»

قاسم هم از خانه و خانواده دور بود؛ آخر اراک کجا و مرودشتِ فارس کجا؟

مداح بلندتر گفت: «ای بی‌کفن... حسین جان!»

قاسم هم بی‌کفن ماند. آخر یک سر و سینه‌ی سوخته و قدری خاکستر که کفن نمی‌خواهد، می‌خواهد؟

مداح ناله زد: «ای بی‌سر...»

سرِ قاسم را هم قبل از به آتش کشیدنش، بریدند. تنش را هم مانند علی‌اکبر، چاک‌چاک کردند.

کربلایی بوده در شهادت قاسم؛ تنها مزیتش این است که مادر و خواهری بالای تل، شاهد ماجرا نبودند. هرچه پستوی ذهنم را گشتم، خاطره‌ای از سوزاندنِ جسم نیمه‌جان در تعزیه نبود. مادربزرگ روی پایِ دردناکش می‌کوبید و می‌گفت: «حرامی‌ها چه کردند با تو حسین...»

خوب شد که رفت و دیگر نیست تا ببیند فرزندانِ همان حرامی‌ها، با شیطان‌صفتیِ صهیونیست‌های ددمنش، چه کردند؛ چه کربلایی در خیابان‌های ایران اسلامی به پا کردند و چه علی‌اکبرهایی را غرق در خون، به آتش کشیدند.

قاسم اما مثل اربابش غریبانه دفن نشد. در راهپیمایی ۲۲ دی‌ماه، قاسم را به زادگاهش آوردند. انبوهی از جمعیت در خیابان‌ها جمع شده بودند تا آبی باشند بر آتش این فتنه‌های صهیونی و مرهمی بر دل خانواده‌ی قاسمِ عزیز. قاسمی که مانند جوادالائمه (ع)، تنها ۲۵ سال سن داشت و مادرش چه آرزوهایی که برایش در سر داشت. او در میان صدها هزار داغدار و عاشق ولایت در اراک، رهسپار خانه‌ی ابدی‌اش شد.

صدیقه خادمی

چهارشنبه | ۲۴ دی ۱۴۰۴ | مرکزی اراک

برچسب ها :