
توی حرکت زمان، تاریخ تکرار میشود. هرچه این شبها از خدا برای آرامش کشورم دعا کردم و فقط بغض داشتم. با روایت آقای رحیمی (پژوهشگر و روایتنویس) در برنامه «زمانه» شبکه دو اشک ریختم. زندهزنده سوزاندن، قطع کردن عضو، ضربه به سر و خارج شدن مغز و... اواسط دیماه ۱۴۰۴ شبیه محرم ۱۴۰۰ سال قبل شده بود.
دخترم عین همه اتفاقات مهم کشور، پابهپایم اخبار را دنبال میکرد. هرچه گفتم برود توی اتاقش نقاشی را کامل کند و این چیزهایی که میشنود برای سنش خوب نیست، قبول نمیکرد. جلوی تلویزیون داشت نقاشی یک پسربچه میکشید که توپ را شوت میکند توی آبی که یکجا جمع شده و رنگآمیزی میکرد. تکلیف شبش این بود که روایتی برای تصویر بنویسد.
مدتی بود توی درس فارسی معلمش چند روز یکبار ازشان میخواست با تصویر یا موضوعی روایتنویسی کنند. یکبار برای درس ارش کمانگیر، شهید حاجیزاده و جنگ دوازدهروزه را با ارش و جنگ با تورانیان مقایسه کرد و روایت نوشت. مشغول فکر کردن بود که چه بنویسد. همان موقع تصویر نزدیک و صمیمی از نتانیاهو و چاهزاده پخش شد و مجری شیرازی برنامه، آقای آزادی، از جایش بلند شد و تیتر را خواند: ربع گوجه پهلوی گفته بود: «من نگفتم بیاید تو خیابون، مردم خودشون اومدن، بعدم جنگه، آدما کشته میشن...» به همین راحتی. بماند که مجری با کلمهای که لایق این خاندان بود از خجالت حرفش درآمد. من هم گفتم: «ای بچهننه، حالا شد کی بود کی بود من نبودم!»
ریحانهسادات مشغول نوشتن شد. یک بند که نوشت سرش را بالا آورد: «مامان، نوشتم: این پسر توپو انداخت و گلی کرد، اولش با شیطنت میخندید، الان که توپش رفته تو گلا و کثیف شده داره با گریه مامانشو صدا میزنه.» توی روایتش اینطور نوشته بود که بچه شری است و حالا که خرابکاری کرده مادرش را صدا میزند. کلاه کیپایی و بچهننه هم روبروی هم نمیدانستند چه گلی به سرشان بزنند. اوضاع کشور آرام شده بود و مردم ایران قصد داشتند روز ۲۲ دی به حمایت از انقلاب و مدافعین امنیت به خیابانها بیایند.
از روز اول هر وقت بحث اغتشاشات میشد به سید میگفتم: «این وضعیت رو فقط مردم با اومدن تو صحنه میتونن جمع کنن، عین ۹ دی.» بچهننه باید پیش بزرگترش همانجا بنشیند و چشم کورشدهاش را بدوزد به تلویزیون ایران که چطور ۲۲ دی، مثل بهمن میریزیم سرشان و کولاک میشود. ساعت از دوازده شب گذشته بود. ریحانهسادات جلوی تلویزیون دراز کشید، چشمانش سنگین شده بود. نگاهم سمت تلویزیون بود. راستی ریحان، ما جز دی، بهمن و اسفندم با همین ۲۲ مقدس میریم تو خیابون...
نگاهش کردم، همانطور روی زمین خوابش برده بود. نمیدانم تا کجای حرفم را شنید. همانطور که کاربرگش را میگذاشتم توی پوشهاش، تصویر نقاشیاش اینبار، تصویر کلاه کیپایی و بچهننه را همراه آهنگ «آقای راننده» بچگیهایم توی ذهنم پخش کرد. آخر اینها هم میخواستند بیایند تهرون...
خاطره کشکولی
جمعه | ۳ بهمن ۱۴۰۴ | فارس شیراز