چهار شنبه, 08 بهمن,1404

کلاهی به وسعتِ ایران

تاریخ ارسال : یکشنبه, 05 بهمن,1404 نویسنده : ستایش صبوری‌نیا گرگان
کلاهی به وسعتِ ایران

تصورم از شهادت، همیشه مردانی بود با صلابتِ کوه، با دستانِ تفنگ‌ به‌ دست؛ اما دوازده روزِ وحشت، تصویرِ ذهنم را در هم شکست. فهمیدم گاهی شهادت یعنی پدری که همراهِ نورِ چشمش، دخترش در آغوشِ خاک آرام می‌گیرد. فهمیدم گاهی شهادت یعنی کودکانی بی‌گناه که مهدِ کودکشان به گلزارشان تبدیل می‌شود. گمان می‌کردم با پایانِ آن دوازده روزِ جهنمی، دیگر روزِ سیزدهمی در کار نخواهد بود... اما بود؛ روزِ سیزدهم با زخمی تازه بر دلِ ایران.

آن شب همه‌چیز فرق داشت. صدایِ شلیک‌ها انگار نه از دور، که مستقیم به خانه‌ی ما شلیک می‌شد. خواب از چشم‌هایم ربوده شده بود. با هر صدایِ شلیک، پلک‌هایم را چنان بر هم فشار می‌دادم که گویی می‌خواهم دنیا را از نگاهم پنهان کنم. تا صبح چیزی نمانده بود که ناگهان برنامه‌ی «شاد» ویدیویی منتشر کرد؛ ویدیویی از کودکان در تظاهرات. کودکانی که شاید هنوز طعمِ شیرِ مادر را از یاد نبرده بودند، اما عکسِ «ملینا» را در دست داشتند. «ملینا»... همان فرشته‌ی سه‌ساله‌ای که پاک‌ترین بود، مظلوم‌ترین بود. چه خطری داشت؟ چه خطایی از او سر زده بود که این «حیواناتِ انسان‌نما» این‌گونه بی‌رحمانه بر جانش ریختند؟ یک کودکِ سه‌ساله... چه قدرتی داشت که حتی جرئتِ نفس‌کشیدن در هوایِ این سرزمین را هم نداشت؟

ویدیو را باز کردم. چهره‌هایِ کوچکِ بچه‌ها پر از پیامی بود برای «ملینا». مادران با عشقی مادرانه، عکسِ «ملینا» را می‌بوسیدند؛ انگار که بخشی از وجودشان، بخشی از گوشت و خونِ خودشان، در آن عکسِ کوچکِ بی‌جان، جان باخته بود. «ملینا» دیگر تنها یک کودک نبود، «ملینا» نمادِ تمامِ کودکانِ این سرزمین شده بود‌.

نمی‌دانم چقدر گذشت؛ چند بار آن ویدیو را دیدم و اشک ریختم. اشک‌هایی که گویی از اعماقِ وجودم می‌جوشید. اما صبح از راه رسید. خواهرم، «ثنا»، تازه چشمانش را باز کرده بود و با همان صدایِ گرفته و لرزانش، در کنارِ من ویدیو را تماشا کرد. چشمانش گرد شده بود از وحشت. پرسید: «آبجی... این آدم‌بدا... بچه رو کشتن؟»

لبم را گزیدم. چه پاسخی می‌توانستم بدهم؟ سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. دوباره پرسید: «این آدم‌بدا از کجا اومدن؟»

اشک در چشمانم حلقه زد. ویدیو را قطع کردم. گفتم: «از هر جا که باشن مطمئنم ایرانی نیستن. هیچ ایرانی هم‌وطنِ خودش رو این‌جوری بی‌رحمانه نمی‌کُشه.»

غروب شد. شبکه‌ی خبر چهره‌هایِ پدر، مادربزرگ و عمه‌ی «ملینا» را نشان داد. پدرش با غمی که شانه‌هایِ استوارش را خم کرده بود، با صدایی که از بغض می‌لرزید، گفت: «وقتی زدنش دستش توی دستم بود، توی دستایِ خودم مرد. وقتی بغلش کردم هنوز تنش گرم بود.»

نفسم بند آمد. تمامِ وجودم، از سرم تا نوکِ پاهایم، در غمِ آن لحظه‌ی تلخ فرو رفت. عمه‌ی «ملینا» کلاهِ کوچکِ گلوله‌خورده را نشان داد؛ کلاهی که به اندازه‌ی کفِ دست بود. این فرشته‌ی سه‌ساله چه خطری داشت که این‌چنین مظلومانه کشته شد؟

من مادر نیستم، اما امروز تمامِ وجودم، تمامِ قلبم، در غمِ مادری که چنین داغی بر دلش نشسته، سوخت. این غم، غمِ یک خانواده نیست؛ این غم، غمِ تمامِ ایران است.

ستایش صبوری‌نیا

دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | گلستان گرگان

برچسب ها :