
قبل از غروب از ماهشهر راه افتادیم. هوا رو به تاریکی میرفت. موسیقی و سکوت جاده، همراه همیشگی ما بود. خستگیِ مسیر، سنگینیِ هوای جنوب را روی شانههایم انداخته بود. در فکرِ رسیدن به لنده بودم که تلفنم زنگ خورد. خواهرم بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «توخونه روغن ندارم. برو بهبهان، دوستم چندتا کنار گذاشته برام بیارشون.» قبول کردم. چیز عجیبی نبود؛ این روزها همه دنبال چیزی میگردند. گفتم شاید این توقف کوتاه، خستگی مسیر را هم بشوید.
دو ساعت بعد، نزدیک بهبهان بودیم که پسرم از خواب پرید. صدایش را به سختی شنیدم: «مامان، من دستشویی دارم.» جایی در آن تاریکی و بیابان برای ایستادن نبود؛ ناچار شدیم کنارِ ترمینال بهبهان، بیرون شهر، نزدیک کمربندی، توقف کنیم. شوهرم ماشین را خاموش کرد تا همراه پسرم برود. وقتی خواستند پیاده شوند، نگاهم به یک پسر جوان خیره ماند که آنسوتر، جلوی در ترمینال، لبهی جدول نشسته بود. شلوار نظامی آمریکایی، کاپشن، کلاه، و ماسک سیاه تمام صورتش را پوشانده بود. انگار یک لکهی غریب در سیاهیِ مطلقِ شب بود. شوهرم سوئیچ را به من داد. نگاهش روی همان جوان مکث کرد. محتاط گفت: «من و مبین میریم بیرون، مواظب باشین تا برگردیم!»
درِ ماشین را قفل کردم و منتظرِ بازگشتِ آنها ماندم. همان لحظه، دوباره تلفن زنگ خورد. این بار خواهرم بود، صدایش لرزان: «نمیخواد بری تو شهر، میگن بهبهان هم شلوغ کاری شده، دوستم میگه صدای تیراندازی تا خونهمون میرسه، راهها رو بستن. مستقیم بیا لنده.»
هوا سرد شد. قلبم تند زد. چشمم دیگر روی جوان منتظرِ نشسته در تاریکی ثابت شده بود. نگران پسر کوچکترم شدم که هنوز خواب بود. تمام تصاویر هولناکی که در اخبار دیده بودم، در ترکیبِ آن لباسها خلاصه شده بود. شروع کردم به خواندن آیةالکرسی و تو ذهنم نقشه کشیدم: اگه یه وقت نگام کنه، فوراً میپرم پشت فرمون و روشن میکنم. اگر کوچکترین حرکتی میکرد، استارت میزدم و بدون معطلی گازش را میگرفتم.
بعد از چند دقیقه، شوهرم و پسرم برگشتند. حس کردم نفسهایم بند آمده است. برایشان توضیح دادم که در بهبهان چه اتفاقی افتاده و آن پسر مشکوک را نشانشان دادم که از جایش تکان نخورده بود. شوهرم فوری روشن کرد و مدام خودش را ملامت میکرد که ما را تنها گذاشته. میگفت: اگه بلایی سرتون میاومد چی؟
پسر جوان از جایش تکان نمیخورد، من هم نمیتوانستم چشم ازش بردارم. گوشی دستش بود و گاهی باهاش ور میرفت. به بچههام نگاه میکردم، بعد دوباره آن آدم را. گوشیاش زنگ خورد. شروع کرد حرف زدن. از روی کنجکاوی، یا شاید از شدت اضطراب، وقتی از کنارش گذشتیم، شیشه را کمی پایین دادم و از شوهرم خواستم سرعتش را کم کند. تا ببینم آن پسر جوان چه میگوید. وقتی صدایش را شنیدم، خشکم زد. صدایش، برخلاف ظاهرش، بهشدت زنانه بود. با عصبانیت داشت سر طرف مقابل فحش میداد که «چرا نمیآیی دنبالم؟»
باور کردنی نبود. او زن بود، با لباسهای پسرانه. قطعاً یکی از همانهایی بود که در شهر میچرخیدند. پسرم ترسیده بود. نفس راحتی کشید و گفت: «مامان، خداروشکر تا ما برگشتیم بلایی سرتون نیومد.»
وقتی راه افتادیم، هنوز دستهام میلرزید. شوهرم گوشیاش را درآورد و شماره ۱۱۰ را گرفت. تا رسیدیم لنده فقط به این فکر میکردم که بعضی شبها جادهها، چقدر میتوانند ترسناکتر از همیشه باشند و امنیت، نعمتیست که فقط وقتی چند قدم با ترس فاصله میگیرد، قدرش را میدانیم.
مژگان مهربانی
جمعه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | کهگیلویه_و_بویراحمد لنده