
شبِ دومِ مراسم بود. کیسهی بزرگِ سیبزمینیها را که کشانکشان آوردند و سفرهی یکبارمصرف را که روی زمین پهن کردیم، انگار نهفقط سفرهی کار، که سفرهی دلهایمان هم باز شد.
درد و دل که چه، روضههای کرامتِ حضرت زهرا(س) بود.
من اما با بغضی که نمیدانست کجا باید بایستد و کجا باید کنار بکشد، ساکتتر از همیشه بودم. سیبزمینی را در دست نگه داشته بودم، اما انگار چیزی گلویم را گرفته باشد. زیر لب، آنقدر آهسته که فکر میکردم فقط خودم میشنوم، گفتم:
«ولی خانم با من خوب نیستن…»
همین جملهی کوتاه، مثل جرقهای کوچک در سکوتِ نیمبندِ جمع بود. چند نفر از دوستان نچنچی کردند؛ نگاهی میان دلسوزی و شماتت. تازه فهمیدم همه شنیدهاند.
بغضم شکست؛ همان بغضِ بیموقع و سمج. با لحنی که خودم هم نمیدانم چرا اینقدر حقبهجانب بود، گفتم:
«خودم میدونم چی کار کردم… ازم راضی نیستن دیگه.»
سمیهسادات با دلخوری سر بلند کرد؛ چاقو را در دستش جابهجا کرد و گفت:
«پس هنوز مادرمونو نشناختی. اصلاً خانوم اینجوری نیست که تو میگی. حتماً خیر و صلاحت در این بوده که نرفتی کربلا.»
حرفش آرامم نمیکرد.
گفتم: «باشه… کربلا نشد. اما منی که سالی حداقل دوبار میرفتم مشهد، از پارسال عید تا حالا حتی یکبار هم نرفتم. نه اینکه مسافرت نرمها… فقط مشهد نشد. قم هم که سالی چند بار میرفتم، نشد. این یعنی چی؟ یعنی راهت نمیدن خونهی بچههاش.»
فاطمه همانطور که سیبزمینی را حلقه میزد، آرام گفت: «اینطوری نگو، توروخدا… آدم از خدا چه میدونه؟»
اما من نبودم که قانع شوم. احساساتم، مثل سیبزمینیهای نیمهپوستکنده، رها شده بود میان دست و دلم. آنقدر از حسرتِ زیارت گفتم که اشکِ همه را درآوردم.
یکیدو تا سیبزمینی بیشتر نمانده بود که کار تمام شود. همان وقت، صدای تقتقِ شیشهی بندِ حسینیه پیچید. برگشتم. آقای همسر بود؛ با اشارهای که یعنی «وقت رفتن است».
تعجب کردم. بلند شدم، خداحافظی کردم، اما وسط حسینیه یادم افتاد با دو شهیدِ گمنامی که این چند شب میهمانشان بودیم، خداحافظی نکردهام. برگشتم سمت مزارشان؛ دو سنگ بینام که برای من پر از نشانی بودند.
سوار ماشین که شدم، با نارضایتی گفتم:
«هنوز کارمون تموم نشده بود… چرا اینقدر عجله داشتی؟»
گفت باید تا فردا خودش را به تهران برساند. قانعکننده بود… اما دلِ من هنوز میان سفرهی حسینیه مانده بود.
در راهِ خانه، ایستگاههای صلواتیِ فاطمیه را که میدیدم، باز دلم یادِ اربعین و هوای زیارت کرد. رو به همسرم گفتم: «حالا که شب داری میری… منم باهات بیام؟ خوابت نگیره، تنها نباشی؟»
اگر بچهها و مدرسهشان نبود، میدانست که قبل از او نشسته بودم در صندلی جلو.
بالاخره تصمیم گرفتیم بچهها بمانند و ما برویم. چند دقیقه بعد، وقتی مطمئن شدم بچهها تنها نمیمانند، دوباره رو کردم سمتش و گفتم:
«حالا که داریم میریم سمت تهران… دوشنبه هم تعطیله… یه قم بریم زیارت؟ شب شهادت هم هست… میدونی که آرزومه شبای شهادت تو حرم باشم.»
از نگاهش فهمیدم موافق است. لبخند کوتاهی زد: «چی بهتر از این.»
خلاصه، شبانه راه افتادیم. تا کرج که رسیدیم، اسکان قم هم برایمان جور شد. اما حالوهوای دلم… در این پاییزِ خشک، عجیب بارانی بود.
… صدای مداح پیچید در ماشین:
«انْقَد غمِ مردم و خوردی ای مادرِ غمخوار…»
صدا را بلندتر کردم. نگاه کردم به شیشهی سردِ ماشین و آسمانی که انگار اصلاً رنگِ آسمان نبود. و بلند، آنقدر که انگار باید همه بشنوند، گفتم:
«منو ببخش خانمجان… قبول کنین که نسنجیده گلایه کردم… چه زود شرمندهم کردین.»
حمیده صفرزاده؛ قم
یکشنبه | ۲ آذر ۱۴۰۴ | گیلان رشت