
یادگاری از یک شب شلوغ
_من که راضی نیستم بری… میگن خیلی شهر شلوغه. _نگران نباش مادر، حواسم هست. کنار بچهها میمونم. مکثش طولانیتر شد. _میسپارمت به خدا… فقط از خودت بیخبرم نذار.» _به روی چشم. حواسم هست زنده بمونم.»
مشاهده »
خدا برات بسازه
_الو، سلام علیکم. رحیمی هستم، نویسنده، روایتنویس. سیدحسین شماره شما رو دادن. میتونم چند دقیقه وقتتون رو… _بله بله، سید، آی آی میخواین در مورد شهیدایی که آوردیم توی کلانتری بپرسین؟ _بله، اگه… _ببخشید، من نبودم، دوستم بوده. قطع میکند. دوباره تماس میگیرم. میگویم قطع شد. میگوید: «ببخشید… من در واقع خودم اونا رو آوردم تو نیروی انتظامی، ولی هر بار یادم میاد حالم بد میشه.» صدایش میلرزد: «کاش هیچوقت ندیده بودمش…»
مشاهده »
ایران
تا برگشت، مردی ماسکزده با یک قمهی نیممتری به سمتش میدوید. مربی تکواندو بود و کارکُشته. با یک حرکت مرد را روی زمین انداخت و قمه را از دستش انداخت. دستهای اغتشاشگر را پشت سرش برد و با یک دست گرفت. حالا دوستش به او رسیده بود. آشوبگر را با خود برد تا تحویل نیروهای امنیتی بدهد.
مشاهده »
عینکت را عوض کن
راننده همانطور که رانندگی میکرد، سرش را کج کرده بود تا حرفهای من را بهتر بشنود. ادامه دادم: «خرداد ماه کدوم کشور به ما حمله کرد و کدوم کشور از این حملهها حمایت کرد؟» ابروهایش را بالا داد و گفت: «اون یه بحث دیگه است.» محکم گفتم: «نه آقا، اینا همه به هم ربط داره. الان هم این جنگ خیابانی و تروریستی با این همه شهید و کشته و خسارت به شهرها، ادامهی همون جنگه. کی این مردمِ معترض رو اون ساعت شب به بیرون از خونهها کشوند؟ کی تحریکشون کرد که مسجد آتش بزنید و مأمور پلیس و مردم رو بکشید؟»
مشاهده »
حلوا شکر تلخ است2
خیلی فکر کردم که چرا از این سهرنگ متنفر شدی؟ یادت است روزی این پرچم برای تو هم عزیز بود؟ اصلاً تو خودت، روزهای ۱۳ آبان هر سال، با ماژیک نوکپهن سبز و قرمز روی گونههای شادمان پرچم ایران میکشیدی و به جای سفیدیاش، روی سفیدی پوستمان با ماژیک سیاه نقش «الله» میزدی! یادت هست وقتی معلم تاریخ دوم دبیرستانمان برایمان تعریف کرد بهنام محمدی برای اهتزاز پرچم ایران وسط بعثیها دل به کارون زد و وسط ویرانیها پرچم را بر بلندای ساختمان شهرداری خرمشهر برافراشت، همه در دل تحسینش کردیم و وقتی شنیدیم شهید شد، آخ گفتیم؟ آخ ما شاید آن روزها چندان آخ پختهای نبود، اما حالا بعد اینهمه سال آخمان جا افتاده. مثل سنمان که عمیقتر شده.
مشاهده »
حلوا شکر تلخ است
میدانی من از کی به تنهایی خو گرفتم؟ از وقتی که تو صدای آخ من را نشنیدی. از وقتی که از گروه مجازی رفقای دبیرستانی حذفم کردی تا همین امروز که چشمان درشت پسر ناکامت را میان قاب آینه حجله دیدم. من در تحریم و طردشدگی به تنهایی خو کردم. تنهایی یادم داده آخ را در حنجرهام خفه کنم. آخر، به قورت دادن غم عادت دارم، آنقدر که غم باد گرفتهام. آنقدر غمهای مختلف به حلقم چنگ زده که کمکاری در غده پروانهای گلویم پیله بسته. بگذریم رفیق… باور کن من حال تو را میفهمم. حتماً تو هم وقتی عکس پسرت را گذاشتی وسط آینههای حجله، از ته دل گفتی آخ. شاید هر چه دندان به هم ساییدی و خواستی چیزی نگویی، اما بالاخره آخ از لای حنجرهات بیرون زد. داغ عزیز خیلی آخ است. برخی دردها از برخی آختر است.
مشاهده »
