پنجشنبه, 09 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
چهار شنبه, 01 بهمن,1404

کربلایِ مرودشت

مداح فریاد می‌زد: «دور از وطن... حسین جان!» قاسم هم از خانه و خانواده دور بود؛ آخر اراک کجا و مرودشتِ فارس کجا؟ مداح بلندتر گفت: «ای بی‌کفن... حسین جان!» قاسم هم بی‌کفن ماند. آخر یک سر و سینه‌ی سوخته و قدری خاکستر که کفن نمی‌خواهد، می‌خواهد؟ مداح ناله زد: «ای بی‌سر...» سرِ قاسم را هم قبل از به آتش کشیدنش، بریدند. تنش را هم مانند علی‌اکبر، چاک‌چاک کردند.

مشاهده »
چهار شنبه, 01 بهمن,1404

از محفل تا مقتل

سال پیش همین روزها در برنامه محفل به او افتخار می‌کردم و به پای پدرم افتادم و امروز، او را با قرآن بدرقه می‌کنم.»

مشاهده »
چهار شنبه, 01 بهمن,1404

نگاهم به نگاه توست

مانده‌ام تلویزیون را خاموش کنم یا نه. اینترنت‌ها قطع است و نمی‌شود از گوشی اخبار را پی گرفت؛ از طرفی هم بچه‌ها این گزارش‌ها را می‌بینند و نگرانم آشوب به دلشان بیفتد. چشم‌هایشان منتظر است. شب گذشته صدای تیراندازی‌های رشت را شنیده بودند. صبح هم وقت برگشت، آثار آتش را روی پل‌ها، در و دیوارها، مساجد، مغازه‌ها و بانک‌ها با چشم‌های خودشان دیده بودند. وقت کمک و دلداری دادن بود. گفتم: «می‌دونید که به نیروهای نظامی گفتن همه بیان وسط؛ رهبر دستور داده جلوی همه‌ی خرابکارا رو بگیرن. نمی‌ذارن دیگر این کاراشون رو ادامه بدن.» کم‌کم حس آرامش داشت می‌نشست توی چشم‌هایشان. پرسیدند: «ما چند تا نیروی نظامی داریم؟ صد تا بیشترن؟»

مشاهده »
چهار شنبه, 01 بهمن,1404

چشم‌انتظاری

گوشی‌اش زنگ خورد و شروع کرد به صحبت کردن: «فکر می‌کنن می‌تونن اوضاع رو تغییر بدن؟! آخه برادرِ من، اعتراض داری به‌جا، ولی چرا اموال مردم رو خراب می‌کنی؟! چی بگم والا... ما هم به این گرونی معترضیم، ولی نباید پلیس‌ها رو کشت.» چشم به لب‌هایش دوختم. ادامه داد: «آره مرتضی، شنیدم امروز مردم فرمانداری دهدشت رو گرفتن. نمی‌دونم می‌خوان چکار کنن. همه‌ی مغازه‌ها از ترس اغتشاشگرا بسته بود. هر مغازه‌ای که باز بود، کل وسایلش و آتیش می‌زدن. اصلاً یه وضعی بود؛ خیابان کیپ‌ تا کیپ پر از جوان‌هایی بود که صورتشون رو پوشونده بودن. به جان بچه‌م نمی‌دونی با چه دلشوره‌ای مسافرا رو رسوندم لنده...»

مشاهده »
چهار شنبه, 01 بهمن,1404

وصل کردن

وسط خیابان بودم. دختر جوان ماسک‌زده آمد سمتمان. شروع کرد به فحاشی. محلش ندادیم. یکی از بچه‌ها رفت سمتش تا آرامش کند: «خوهرم سیچی گن مویی؟ ایمانم چی ایی مردمیم...» بی‌مقدمه جیغ کشید: «بهم دست نزن بی‌شرف! کمک! اینا دارن منو کتک می‌زنن...» هاج و واج نگاهش کردیم. تجربه حاجی به کمکمان آمد. داد زد: «یه آموزش دیه؛ بیریتش، میها تشنج ایجاد بکه» دختر که این را شنید، سریع از معرکه در رفت. یکی از بچه‌ها افتاد دنبالش. پسر جوانی، پیچید جلوی راهش و باعث شد دختر از دستمان فرار کند. حاجی فریاد کشید: « ایی کوره بیریت. ینو معمولا پشتیبان دارن.»

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 230
  • 231
  • 232
  • 233
  • 234