
انقلابِ صدا
صدای داد و بیداد نقی بلند شد؛ با بائو شرط بسته بود اگر هما در شورای شهر رأی بیاورد، برود روی تخت مردهشورخانه تا رجب بشویدش! یکدندگیِ بیسر و تهِ این آدم کلافهام کرد. به قصد رفتن به حیاط، سرم را پوشاندم تا سردم نشود. آسمان ستارهباران بود؛ حاضریِ چند ستارهای را که میشناختم، زدم. یکهو صدای تِر تِرِ چیزی عجیب، سکوت شب را در حیاط هم از من گرفت. کم مانده بود جیغ بزنم، اما وقتی به آن چشم دوختم، نگرانیام بیشتر شد. یاد حال و روز مردم غزه و لبنان افتادم که وز وزِ مدام پهپادهای شناسایی بالای سرشان، جزء جدانشدنی روزمرگیهایشان شده بود. جنگ، دفاع، کشتوکشتار، شهید، خون، اشک و تمام تراژدیهای عالم افتاد به جانم. درِ اتاق را باز کردم و آرامتر از صدای پر از خط و خشِ نقیِ لجباز، به خواهرم اشاره کردم: «پهپاد دارد پرواز میکند!»
مشاهده »
منم آنیلایِ هشتسالهام
تصویر پرستار جوانی که در آتش سوخته بود، لحظهای از جلوی چشمانم کنار نمیرفت. دختربچهای که در آغوش پدرش تیر خورده بود، مرا هزار بار به جای مادرش دق داد و کشت. و آن سرباز جوانی که کرکسها دورهاش کرده بودند. دلم هزار تکه بود و دوست نداشتم باور کنم که آن کرکسها هموطن باشند. ایکاش همهی آنها اسرائیلی بودند و اسم ایرانی رویشان نبود!
مشاهده »
بوق و سنگ
عصبانی برگشت طرفم: «چی مویی! ماشی امانت بی. چهارساله ازدواج کردمه؛ بچهدار نمهایم. صد تمه وام گرتمه؛ صد تمه حلقهیا عروسیمونه فروختمه. رتمه تهران بچه کاشتمه. گوتن خانمت باید استراحت مطلق بوعه. ماشین دکورعاموم اسمه، تُشک ونمه دماش، رتم تهران، خانممه بیارم. ایسه بردیمش کارواش که بیمش وکورعاموم. کاری هم وا ینو ناشتم، فقط بوقی زم که ره واز بکن. اما چنی بلایی آوردن سر ماشی»
مشاهده »
آتشِ کینه
مادرم گفت: «خسارت زدن چرا؟!» برادرم گفت: «اینا از عصبانیت هرچیزی که مال دولت باشه رو خراب میکنن.» کفری گفتم: «حسینیه و هیئت و قرآن هم مال دولته که آتش زدن؟ حق میدم که اعتراض کنن ولی اغتشاش و توهین به مقدسات نه! بعضی هاشون انگار از خدا و اهل بیت هم کینه دارن.» مادرم تلویزیون را روشن کرد و گفت: «به خاطر گرونی و فقر، مردم از دین و ایمان افتادن.» همان موقع به یاد یکی از پستهای اینستاگرام افتادم که در آن یک هیئت را به آتش کشیده بودند و رویش نوشته شده بود: «و هنوز نوادگان شمر و عمر سعد در پس کوچهها پرسه میزنند.»
مشاهده »
آتش از پشت
گلویم میسوخت. توان صحبت نداشتم. از کلبه چوبی داغان آمدم بیرون. جلوی کلبه چند نفر سیاهپوش با روبنده و تفنگ ایستاده بودند. دلم ریخت پایین، داعشی بودند حتماً. با ترس رو کردم به فرد نزدیکِ در و سعی کردم حالیاش کنم که گلویم میسوزد. کلامی از دهانم خارج نشد، در عوض سرفهام گرفت طوری که دل و رودهام میخواست بیاید توی دهانم. اشاره کرد که بروم پشت کلبه تا آب بخورم. پشت کردم و هر لحظه انتظار میکشیدم که از پشت سوراخ سوراخم کنند. از پشت ضربه خوردن درد بیشتر دارد تا مستقیم.
مشاهده »
سیلی محکم
صدایش را بالاتر برد! شروع کرد به فحاشی. همان لحظه یکی از بچهها سر رسید. زن بدون هیچ دلیلی یک سیلی محکم خواباند بیخ گوش رفیقمان. خشم را در صورت بسیجی سیلی خورده و حاجی میدیدم. حاجی زیرلب استغفرالهی گفت و به رفیقمان اشاره کرد که اقدامی نکند.
مشاهده »
