پنجشنبه, 09 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
دوشنبه, 08 اردیبهشت,1404

مگه کنار کانتینرها هم کسی بوده؟!

با چشم‌های درشت براق شد توی صورتم و گفت: «آدم بود که با انفجار به هوا پرت می‌شد و دست و پا بود که این طرف و اون طرف می‌افتاد.»

مشاهده »
یکشنبه, 07 اردیبهشت,1404

پلان سوم

گفتم: "برا چی‌ناراحتی؟" شال را روی سر جابه جا کرد و گفت: "اولویت با گروه خون اُ مثبت و منفی. تا کی از گروه خونی‌های ما بگیرن؟"

مشاهده »
یکشنبه, 07 اردیبهشت,1404

پلان چهارم

برای ورود به محوطه‌ی اورژانس سوال پیچ‌مان کردند و ما نزدیک‌ترین مکان به اورژانس یعنی درمانگاه را اسم بردیم. مجبور شدیم مسیر طولانی را پیاده برویم. جلوی اورژانس ...

مشاهده »
یکشنبه, 07 اردیبهشت,1404

پلان آخر

دلم مثل تَغاری پُر شده بود. دعا کردم که بقیه مجروحین زنده باشند. از ساختمان دور و دور تر شدم اما نگرانی‌هایم به قوت خودش بود. نمی‌دانستم امشب چند خانواده سرگردان این مراکز درمانی هستند و چند نفر رخت عزا به تن کردند.

مشاهده »
یکشنبه, 07 اردیبهشت,1404

آدم بسوزه دلش نسوزه...

مگر می‌شود مادری آرزو کند بچه‌اش بسوزد! یاد پدرم افتادم وقتی با گاز آمونیاک سوخت و دکترها گفتند: «دست‌هاش رو قطع می‌کنیم!» بعد از جنگ با گاز خردل ساخت امّا گاز آمونیاک انداختش!

مشاهده »
یکشنبه, 07 اردیبهشت,1404

شیرخشک مخصوص

چند ثانیه با شیشه شیر کنار گهواره‌اش می‌ایستم. نگرانی‌های مادرانه با سرعت توی ذهنم رژه می‌روند: این خواب عمیق از آرامش است یا از بی‌حالی؟ اگر بیدار نمی‌شدم و شیرش از این دیرتر می‌شد چه؟

مشاهده »