
هفده دی روز خداست
به هفده دی پنجاهوشش بیاییم. پسر رضاخان همه مخالفان را سرکوب و تبعید کرده؛ رُس چپهای شورویچی را کشیده؛ ساواک نَسَخ آخوندها را کشیده؛ سر شریعتی و پسر بزرگ خمینی را زیر آب کرده؛ راستی از شر تختی هم هفده دی خلاص شد؛ خمینی را از نجف هم بیرون کرده؛ ده روز پیشترش ارباب آمریکاییِ شاه، او را محبوب مردم و ایران را جزیره ثبات خطاب کرده؛ پول بادآوردهی نفت هم سرازیر شده؛ حالا در اوج قدرت و غرور وقت تیر خلاص است. تیر خلاص به آبروی پیرمرد فرانسهنشین. محمدرضا هیچوقت فکرش را نمیکرد درست یکسال بعد از مقالهاش با اسم رشیدیمطلق، اربابانش در گوادلوپ جمع شوند. همانها که گوش پدرش را گرفتند و از مملکت بیرون انداختندش برای بقایش همه زورشان را بزنند و ناامید برگردند.
مشاهده »
هدیه در میدان
به میدان هفتتیر که رسیدیم، مأموران را دیدیم که دستهدسته ایستاده بودند. امشب هوا بسی ناجوانمردانه سرد بود. مهدی گفت: «کاش گل داشتیم، میدادیم بهشون.» اتفاقاً حدود دویست متر قبلتر از میدان، گلفروشی دیدم که پر از گلهای نرگس بود. سریع آدرسش را به مهدی دادم تا هرجا میتواند دور بزند. جلوی گلفروشی نگه داشت تا من چند دسته گل بخرم. از گلفروشی با ۵۰ شاخه نرگس بیرون زدم.
مشاهده »
قمارِ تمامنشده
نمیدانم از بخت و اقبالم بود یا چه، اما کودکی من همعصر شده بود با دههی هشتاد انقلاب اسلامی. با دورانی که آقا کمکم محاسنش از جو گندمی به سفید تغییر رنگ میداد. با دوران پختگی صدای سید حسن، روزهای تماشای سخنرانی رهبری با کیفیت ۴۸۰p یا حتی کمتر از تلویزیون. با روی بورس آمدن S313 به جای شلوار شیش جیب. با آن زمانها که دیگر نوار و VHS ور افتاده بود و خانهی ما همیشه پر بود از سیدی: گلچین سخنرانی دکتر رفیعی، محرم ۸۷، دیدار رهبری با جمعی از فضلای حوزه و…
مشاهده »
خانهی محکم
از وقتی فهمیدم شب سقوط ونزوئلا ما در مراسم بلهبرون برادرم بودیم، خنده از لبم نمیافتد. ذهنم دست از مقایسه نمیکشد. یعنی وقتی خانوادهی عروس داشت میز پذیرایی را گلآرایی میکرد یا خانه را ریسه میکشید، کاخ مادورو را زدند؟ ما داشتیم بعد از نماز جماعت دستهجمعی «یامَن اَرجوه» میخواندیم و آن سر دنیا مردم داشتند از کاراکاس فرار میکردند؟ وقتی ما دختر و پسر را کنار هم نشاندیم تا محرمیت بخوانند، مادورو و زنش را دزدیدند؟
مشاهده »
کف میدان
آقای… با ناراحتی گفت: «چرا یا سرفه میکنی یا عطسه؟ طرف مایی یا اونا؟» گفتم: «ببخشید، سعی میکنم رعایت…» هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت: «برگرد، ماشین رو آماده کن. زودباش، داره فرار میکنه!» دویدم سمت عقب. دنبال حاجی میگشتم. پیداش کردم: «حاجی بدو! آقای… میخواد لیدر بگیره، دست تنهاست. ماشین میخوایم بری انتقال.» دعا میکردم از دستمان در نرفته باشد، چون آن وقت سرفه و عطسههای مداومم را مقصر لو رفتنمان میدانستم!
مشاهده »
دو شهر در یک شهر
ساعت یک داشتیم سرِ گل نرگسی که حاجآقا آورده بود و عطرش حرف میزدیم که تلفن زنگ خورد. رانندهی سرویس بود: «شما نرفتید؟ زود باش بیاید، ما منتظریم!» با عجله خروجی زدم و رفتم. دنیا اما در سرویس طور دیگری بود. خانم «ق» آشفته و نگران بود: «ما را دو ساعت است تعطیل کردند. کجایی بندهخدا؟ مردم مسلح شدند، تو شیراز یکی کشته شده، محلهی ریشمحک ریخته به هم، پلیس همهجا هست!» نفسی تازه کرد و ادامه داد: «صدرا از خیابان مولانا آمدند طرف ما.» چشمانم چهارتا شد؛ انگار داشت سوریه یا لیبی را توصیف میکند. بعد، در حالی که میگفت تحلیلگرها حرفهای خوبی میزنند، سریع گوشی را درآورد و رفت سراغ اینستاگرام.
مشاهده »
