پنجشنبه, 09 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
یکشنبه, 30 آذر,1404

یلدای شهدایی

تیرگی شب یلدا برایم روشن شد، وقتی کنار مزار شهدا در جایی نفس می‌کشیدم که اگر سلام می‌دادم، جواب سلامم را گویا از خود شهدا دریافت می‌کردم. بله، امسال یلدا در کنار خانواده نبودم، اما شهدا جای دلتنگی را برایم پر کرده بودند. به پرچم در دست باد دقت می‌کردم؛ چه آسوده به این‌سو و آن‌سو می‌رود، و من چه سخت پای تعلق در این دنیای خاکی دارم. از مزار شهدای جنگ دوازده‌روزه چه بگویم؟ از خانواده‌ی شهیدی که یلدای خود را کنار سنگ سرد مزار پدر می‌گذراند؟ و از لبخند فرزندانشان که جگر من را می‌سوزاند، سوز و سرمای هوا را دوچندان می‌کرد؟

مشاهده »
یکشنبه, 23 آذر,1404

روایتی تازه

ساختمان به‌جای راه‌پله، مسیر شیب‌داری داشت. با قوسی ملایم رسیدیم به ورودی نمایشگاه. جلوی در چشمم خورد به عکس رئیس‌جمهور شهید در حال افتتاح این نمایشگاه، با عنوان «حجت‌الاسلام دکتر سید ابراهیم رئیسی». آه کشیدم و بلند گفتم: «هنوز شهیدش را ننوشته‌اند. شاید این‌ها هم باورشان نشده. نه؟» نیمی از آدم‌های توی قاب عکس را اسرائیل از ایران گرفته بود.با یادآوری اتفاقات تلخی که فقط به خاطر ایستادگی برایمان رخ داده، خلقم تنگ شد. لنگان‌لنگان با پایی که در پیاده‌روی سالگرد میرزا دچار آسیب شده بود، وارد اولین قسمت شدم. بچه‌ها زودتر از من رسیده و نشسته بودند.

مشاهده »
شنبه, 22 آذر,1404

هدیه به موقع خدا

هنوز دردها مثل موج می‌آمدند و می‌رفتند؛ تنم خسته بود، انگار تمام نیروی جهان را از من گرفته باشند. هوا بوی استریل می‌داد و صدای قدم‌های تند پرستارها، اضطرابی را که از قبل در دلم پیچیده بود، شدیدتر می‌کرد. هیچ‌چیز طبق انتظار پیش نرفت، هر لحظه ممکن بود از دستش بدهم، این فکر مثل خاری در قلبم فرو رفته بود و هر تپش را سخت‌تر می‌کرد.

مشاهده »
شنبه, 22 آذر,1404

شیرین ترین هدیه

دیروز حال و هوایش عجیب‌تر از همیشه بود. به دوستم گفت: «خاله… دلم می‌خواد برای مامانم کادو بخرم. هر وقت نقاشی می‌کشم، بقیه میگن تو دیگه بزرگ شدی، نقاشی که کادو نمی‌شه! می‌خوام از پول توجیبی‌م چیزی بخرم.»

مشاهده »
جمعه, 21 آذر,1404

سفرنامه بوسنی10

روزم هنوز تمام نشده بود و شب قرار بود به یک مراسم ایرانی برویم. ایرانی‌های مقیم شهر سارایوو بعد از نماز مغرب در «حسینیه» برنامهٔ عزاداری داشتند: سالنی کوچک که دورتادور آن را صندلی چیده بودند و تنها برنامه‌اش هم یک سخنرانی آقای زارعان بود. از بدِ حادثه برای مداح هم مشکلی پیش آمده بود و روضه‌خوانی هم نداشتند! حاضران آن جمع از خانواده‌های کارمندان سفارت و رایزنی فرهنگی و دیگر نهادهای ایرانی کشور بوسنی بودند؛ جمعی که مجموع خانم‌ها و آقایان و کودکانش به پنجاه نفر هم نمی‌رسید.

مشاهده »
جمعه, 21 آذر,1404

در آستان آفتاب: یک غرفه ستاره

نمازم را که خواندم، رفتم برای قبول دعوت و بازدید از غرفه. جوانی که دعوتم کرده بود، آقای امیرحسین تیموری، برایم توضیح داد که: «ما دانشجوهای مهندسی برق دانشگاه ملی مهارت خمینیم و در حیطه‌های مختلفی فعالیت می‌کنیم؛ از رباتیک بگیر تا کنترل صنعتی و برق صنعت.»

مشاهده »