چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
سه شنبه, 07 بهمن,1404

به اندازه یک نقطه

دیگر نگذاشتم با آن حال شرمندگی حرف بزند. صدایم را صاف کردم: «خانم محسنی، خدا شاهده که شما روزی‌رسون هستین برام. دنبال این بودم که یک کاری انجام بدم. خوب، جمله‌هاتون رو بگید تا بنویسم. فردا میرم مقوا و ماژیک می‌خرم، انجامش میدم.»

مشاهده »
سه شنبه, 07 بهمن,1404

حججی دوم

مردم روی عکس شهید دست می‌کشیدند و به سر و صورتشان می‌زدند. جمعیت آن‌قدر زیاد بود که نمی‌شد به پیکر شهید نزدیک شد. من دست کشیدم روی اسمش: «قاسم». اسمش من را یاد سردار شهیدمان می‌انداخت. آن روز نمی‌دانستم که شهید حججی دوم را تشییع می‌کنیم. نمی‌دانستم که مثل شهید آرمان بر سرش ریخته‌اند. مثل شهید حججی سر از پیکرش جدا کرده‌اند. نمی‌دانستم داعشی‌ها حتی بعد از آن، پیکرش را رها نکردند و آن را به آتش کشیدند. مثل سردار شهیدمان، چیزی از بدنش نمانده بود.

مشاهده »
سه شنبه, 07 بهمن,1404

ترامپ‌های داخلی

تا اینکه ماشین فردی آشنا که با خانمش در حال رفتن به سمت راهپیمایی بودند، جلوی پایم ایستاد. من هم سوار شدم. به چهارراه امام جواد(ع) که رسیدیم، عده زیادی ایستاده بودند که در مراسم تشییع جنازه بنده‌خدایی شرکت کنند. سرعت ماشین کم شد تا با احتیاط از کنار جمعیت عبور کنیم. چند ثانیه ماشین متوقف شد. در همین لحظه مرد میانسالی را دیدم که سوار بر موتورسیکلت کنار ماشین ما ایستاد و خانمی که قصد شرکت در تشییع جنازه را داشت پیاده می‌کرد. مرد تا نگاهش به ما چند خانم چادری که در ماشین بودیم افتاد، گفت: «لعنت به راهپیمایی!»

مشاهده »
سه شنبه, 07 بهمن,1404

حوالی سحر

صبح شد. شماره‌ی مسئول بخشمان را گرفتم. صدایش گرفته بود: «فاطمه، نمی‌دونی چی شده اینجا. صبح اومدم جنازه‌ی مرضیه رو دیدم. هیچی ازش نمونده بود. بیچاره دخترش.» دلم برای لحظه‌ای که مرضیه در آتش بود، سوخت.

مشاهده »
سه شنبه, 07 بهمن,1404

سنگ

چشم‌هایم به دستانش خیره می‌شود؛ سنگ در کف دست او زمخت و بی‌رحم به نظر می‌رسد. هنوز می‌شود صدای برخوردش با بدن مظلومی را شنید. سنگی که نمی‌دانم بر فرق کدام شهید فرود آمده؛ بر پیشانی کدام پسر، بر شانه‌های کدام پدر، یا بر دستان گشاده‌ی کدام مدافع بی‌سلاح. اما هرچه که هست، در خون خشکیده آغشته است. سنگ مانند شاهد خاموشی است که فریادش در گلو شکسته و اکنون در کف دست کودکی قرار گرفته که هنوز معنی مرگ را نمی‌داند.

مشاهده »
سه شنبه, 07 بهمن,1404

این روزهای به‌یادماندنی

یادم افتاد مامان‌صفا تعریف می‌کردند سال ۵۷، چله‌ی زمستان، بچه‌به‌بغل و چادربه‌سر، تمام مسیر محله‌ی سنبلستان تا دروازه‌ی شیراز را پیاده می‌رفتند برای راهپیمایی و بعد، همان مسیر را پیاده برمی‌گشتند. می‌گفتند: «سی سال بعد، اثر همان نیت خالص را توی بچه‌هایم دیدم.»

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 230
  • 231
  • 232
  • 233
  • 234