
پدرها دق میکنند
منتظر بودم بگه «علیاکبر شهید شده». از درون خالی شدم، مغزم یخ کرده بود، حس میکردم زانوهام دیگه توان نگهداشتن وزنم رو ندارن. گفت: «یکی از بسیجیهای ایست و بازرسی شهید شده. اسمش فلانیه. پیگیر کاراش میشی؟»
مشاهده »
خونریزی مغزی
خبرنگار را دیده بودم. واقعاً اوضاعش خوب نبود. یک ترکش از پیشانی، جمجمهاش را سوراخ کرده بود و جلوی مغز متوقف مانده بود. خونریزی مغزی داشت. «اگه کسی نیست ببرتش، من میبرمش.» میروم پیش خبرنگار مجروح. فکش قفل شده. برای اینکه لوله ساکشن رد بشود، برایش محافظ دهان میگذارم. هرچه ساکشن میکنم که راه نفسش باز بشود، باز خون از دهنش بیرون میزند. تندتند پاکش میکنم.
مشاهده »
آغازِ شیرین در مسیر شهدا
من دیپلم هم نداشتم، اما با اصرار اطرافیان و تشویقهای یک دوست صمیمی، قدم در مسیری گذاشتم که همیشه در دلم بود؛ مسیر درس و ادامه تحصیل برای رسیدن به هدف بالاتری که در دل داشتم. دوستم دائم میگفت: «تو میتونی، باید برای هدفت ادامه بدی.» من هم که آدمی استرسی هستم و با محیطهای جدید راحت اخت نمیشوم، مخصوصاً وقتی تنها باشم… دانشگاه برایم دنیایی تازه و پر از آدمهای غریبه بود.
مشاهده »
گمگشته2
صدای راوی از بالای ماشینی که پشت سرم نرم نرم میآمد، بلند شد و بین جمعیت چرخید. از دختربچه میگفت. از رقیه. از رقیههای شهدا... از دخترها که باباییاند. به یاد میثم افتادم. عکس بزرگی از او روی ماشینی جلو جمعیت میرفت. صدایش زدم: «مگه نمیشنی مداح میگه دخترا باباییان؟ دخترت غریب افتاده. چرا پیداش نمیکنن؟»
مشاهده »
مرثیهی جنگل
میان آن همه آشوب، یکهو چادر گلگلیِ ظریفی دیدم که در بادِ داغ تکان میخورد. پیرزنی بود از همان حوالی. جلو رفتم و پرسیدم: «مادرجون، چرا اومدی اینجا؟ اینجا جای شما نیست… خطرناکه.» نگاهم کرد، با همان چشمهایی که انگار سالها جنگل را بزرگ کرده بودند. گفت: «اومدم دلم آروم بگیره. جوونا گناه دارن. نمیشه تنهاشون گذاشت.»
مشاهده »
گمگشته1
دوباره صدای راوی را شنیدم: «مردم! من یه نشونه به شما بدم از این آران و بیدگل خودتون. شهید فتحقریب که چندماه پیش تو حمله اسرائیل شهید شدن، پدرشون دلتنگی کردن و گلایه به شهید که دلتنگیها را چه کنیم؟ شهید به خواب یکی از خادمهای امامزاده هادی میاد و میگه: این پارچه سبز رو بده به پدرم و بگو این از امام حسینه، آروم میشی. خادم که صبح بیدار میشه اون پارچه سبز رنگ، کنار دستش بوده. پارچه را میرسونه دست پدر شهید.»
مشاهده »
