
کاش آن بالا نمانم و بیفتم
رفتم جلو. راستش، خیلی راحت رسیدم به ماشین. پیکر اول و دوم روی دوش مردم رفت داخل حرم. فقط سه تا پیکر مانده بود. دستم را دراز کردم سمت پیکر سوم، با فاصله کمی ازم دور شد. پیکر چهارم رفت قسمت مردها. فقط آخرین پیکر مانده بود. بهش گفتم: «تو دیگه منو ناامید نکن. میشه بهت برسم.»
مشاهده »
زبان نابلد
به خواهرم گفتم: «پیام اسنپ مگه این نبود: راننده کمشنواست؟ این بنده خدا که ناشنواست.» روی شیشه ماشین، سمت خودش، با فونت تقریبا درشتی زده بود: «من راننده کمشنوا هستم.»
مشاهده »
سقوط القاب
تمام تلاش من برای «بودن» بود؛ من با اسمم، با وظیفهام، با تمام تعلقاتم زنده بودم. اما او با از دست دادن همه چیز، تازه زنده شده بود. او همه چیز را رها کرده بود تا به جایی برسد که دیگر نیازی به نام و نشان نداشته باشد. او تبدیل به یک اصل شده بود، یک حقیقت محض که در بطن هستی ریشه دوانده بود. ولی من در میان تعلقاتم مرده بودم.
مشاهده »
دلهای آشنا
همانجا، زیر سایهی درختی قدیمی، دو پیرزن ایستاده بودند و آهسته با هم حرف میزدند. یکیشان با لهجهی شیرین گیلانی زیر لب گفت: «خدا اشانه خیر بده… امسال میرزا ره دسته بَبردید.» حرفش که به گوشم رسید، نگاه کوتاهی به چهرهها و لباسهایشان انداختم؛ حس کردم اهل همان محلهاند، از همان دلهای آشنا که عشقشان به میرزا در گفتوگوی سادهشان جاری است.
مشاهده »
روزی که رضا بزرگ شده بود
در حالی که سربند را داشتم میبستم گفت: «مامان دیشب خواب دیدم رفتم به استقبال شهدا و من دارم توی خیابون به مردم کمک میکنم وبراشون شربت میبرم و اگه آشغالی روی زمین باشه رو برمیدارم تا جلو شهدا کثیف نباشه چون شهدا مهمون ما هستن. خونمون باید تمیز باشه تا شهدا منُ ببینن و دستم رو بگیرن و کاش من هم مثل اونا شهید بشم.»
مشاهده »
بازگشتِ آسمانی
خانمها، با آیین دیرینهٔ مازندران، رسمی که در جشنهای عروسی به نشانهٔ برآورده شدن آرزوهای نیک بر پا میشود، مَجمَع هایی را بر سر گرفته بودند. این بار مَجمَع ها نه لباس و هدیهٔ داماد، که خنچههایی مزین به گل، آیینه و شمعدان را در آغوش داشتند. گامهایشان آرام و با وقار بود و جلوتر از تابوتها حرکت میکردند. رسمی که همیشه پیامآور شادی بود، امروز نماد احترام و ادای دین شده بود؛ برای مهمانانی که «آرزوهایشان را برای ما گذاشته بودند و رفته بودند».
مشاهده »
