پنجشنبه, 09 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
سه شنبه, 08 آبان,1403

عِقد ثریا

پیازهای سرخ‌شده‌ی آش را کنار گذاشتم و رفتم توی اتاق، پیش عمه ثریا. عمه کنار صندوق قدیمی‌اش نشسته بود و سعی داشت قفلش را با کلیدهایی که داشت باز کند. گفتم: عمه ثریا چرا می‌خوای صندوق رو باز کنی؟ چیزی لازم داری؟ عمه ثریا که مشغول این کلید و آن کلید بود گفت: آره عمه جان، بیا کمک کن من چشمام خوب نمی‌بینه. ....

مشاهده »
سه شنبه, 08 آبان,1403

ننه عزیز

نزدیک روستای پدریم بودم. مادرم برای چندمین‌بار زنگ زد. می‌دانستم می‌خواهد بگوید رانندگی می‌کنی احتیاط کن، ولی اگر جواب نمی‌دادم بیشتر دلشوره می‌گرفت. راستش را بخواهید بیشتر خودم دلشوره داشتم. نمی‌دانستم کجا و چه چیزی باعث دلشوره‌ام شده بود......

مشاهده »
سه شنبه, 08 آبان,1403

ضیافت‌گاه - ۷

نزدیکی‌های حرم ساکن می‌شویم. شُقه‌ای در کوچه پس کوچه‌های زینبیه. توی بازار، بین دکان‌های عطر و بدلیجات و شیرینی و لباس. وسط بوی عطر عربی، نان زعتر زده، فلافل داغ، و نان تازه از تنور درآمده. اینجا به واحد آپارتمانی می‌گویند شُقه. شقه ما چسبیده به شقه صاحب ملک است. .....

مشاهده »
دوشنبه, 07 آبان,1403

خبر

وقت اذان است. آمدیم بین نازحین. دونفرشان گرم صحبتند که ناگهان یکیشان سرخ می‌شود و می‌زند زیر گریه... گریه سوگ در نگاه اول پیداست. حسبناالله و نعم الوکیل... تند تند صفحه تلفنش را بالا و پایین می‌کند و شانه‌هایش می‌لرزد...

مشاهده »
دوشنبه, 07 آبان,1403

خواهرانه‌ای با طعم لبنان

وصفش را قبلا خیلی شنیده بودم، از اینکه توی کار خیر است و خیریه دارد. هر جا نیاز به کمک باشد سریع خودش رو می‌رساند و مامان ۴تا بچه است. خیلی دوست داشتم ببینمش، ولی قسمت نشده بود.......

مشاهده »
دوشنبه, 07 آبان,1403

برایت نامی سراغ ندارم - ۵ (انفجار وهمی)

شیعیان لبنانی با همه پرستیژ و کلاسی که برای خودشان قائلند در مقابل ایرانی‌ها تواضع و محبت خاصی دارند. مدل دوست داشتنشان هم اینجوری است که اگر هر جا صدای ایرانی جماعت را بشنوند بی‌پروا با نگاه دنبالش می‌کنند. انگار منتظرند حرف جدیدی بشنوند. .......

مشاهده »