
صدای جنگل، صدای میرزا
او این قطعه را نه برای تلویزیون، نه برای شهرت، که برای میرزا خواند. برای مردمی که هنوز در دلشان رد پای میرزا را میجویند. و اینگونه شد که «چقد جنگلا خوسی» به یکی از ماندگارترین قطعات موسیقی گیلکی تبدیل شد. قطعهای که هر بار شنیده میشود، انگار برگهای جنگل تکان میخورند، مه مینشیند و صدای میرزا از دل تاریخ دوباره زنده میشود.
مشاهده »
اعظم کوچولو
و چه زیبا روی تابوت شهید گمنام نوشت: «شهید خوشنام سلام من رو به بابای شهیدم برسون، بهش بگو اعظم کوچولوی ۲ساله حالا ۳۹[ساله] شده. دلش خیلی برات تنگه، یک شب بیا به خوابش»
مشاهده »
نشانه
مادر از صبح در خانه قدم میزد. گاهی کنار عکس جانمحمّد میایستاد و محو چشمان بزرگ و نگاه مصمم او میشد، گاهی زیر لب ذکر میخواند. گاهی به سمت در نگاه میکرد؛ انگار انتظار هر لحظه سنگینتر میشد. چشمهایش سرخ شده بود و دستهایش آرام و قرار نداشت. صدای کوچکترین تکان در حیاط دلش را میلرزاند. تا اینکه نزدیک غروب، همهمهای پشت در شنید. چند نفر از مردم و مسئولین کنگرهٔ شهدا وارد شدند. نگاهشان آرام بود، اما در عمق چشمانشان خبری سنگین موج میزد. نوریجان ایستاد. دستش را روی چارچوب در گذاشت تا نیفتد. یکی از آنها آهسته گفت: «مادرجان… نتیجهٔ آزمایش اومده… بالأخره دعاهات مستجاب شد و جانمحمّد به آغوشت برمیگرده.»
مشاهده »
شاید یکی از اینها باشد
شاید خاطرهٔ آن روز رفتن توی ذهنش پررنگ شده بود. دستی به صورت کشید و ادامه داد: «از بین اونا حسین هیچوقت برنگشت. هنوزم منتظرش هستم که برگرده.»
مشاهده »
از مسیر اشتباهی تا دعوت1
نگاهی به ساعتِ تلفن همراه انداختم. نمیشد بروم؛ ساعت از هفت شب گذشته بود و مسیر آنجا خیلی دور. صدای دعای کمیل از داخل شبستان میآمد: «اِلهی بعدَ تَقصیری و اسرافی علی نفسی...» دستم را به در گرفتم. توی سرم واژهها میچرخید: «معتذراً نادماً... مستغفراً منیباً...»
مشاهده »
مرکز جهان
آن روز، تابوتها آرام پیش میرفتند و زنان مشتمشت گلهای سرخ رویشان میریختند. صدای نوحه مانند موجی سنگین در هوا میچرخید. در همین میان او را دیدم… مادری که از میان جمعیت پیدایش شد؛ شتابزده، آشفته؛ با نگاهی که هم امید داشت، هم سالها دلتنگی.
مشاهده »
