
گلایه1
سمیهسادات با دلخوری سر بلند کرد؛ چاقو را در دستش جابهجا کرد و گفت: «پس هنوز مادرمونو نشناختی. اصلاً خانوم اینجوری نیست که تو میگی. حتماً خیر و صلاحت در این بوده که نرفتی کربلا.»
مشاهده »
بغض
در آخرِ صف ایستاده بودم. کسی بر قلبم چنگ انداخت؛ فکرِ پدرم، شروههای مادربزرگ و بیتابیِ مادرم رهایم نمیکرد. اشک چون مهِ صبح جلوی دیدم را گرفت. بیاختیار به اولین تابوت نزدیک شدم؛ فاصلهای نداشتم. تابوت برایم شیٔ مقدسی بود. آن را با چشم بوسیدم و عطرش را تا عمقِ جان کشیدم. اشکم را پاک کردم و به سمتش رفتم. دستم را رویش کشیدم و با اشک گفتم: «شاید در گوشهای از خاکِ وطن، دخترت چشم بهراهِ تو باشد.»
مشاهده »
در محضر دوست
ناگهان پرده کنار رفت و حضرت آقا آمدند. فریاد یکپارچهی حاضران فضای حسینیه را پر کرد. رهبری سخن گفتند؛ از خون دانشآموزان ۱۳ آبان ۱۳۵۷ گفتند، از مبارزه با استکبار و از قهرمانانی چون حاج قاسم که عزت این سرزمین را با خون خود نوشتند.
مشاهده »
در انتظار آقا
طبق قرار، یکشنبه ساعت سه به همراه چند نفر از بچههای حوزه هنری و خانم عامریون، به سمت تهران حرکت کردیم. حدود ساعت شش عصر به ترمینال جنوب رسیدیم. چند دقیقه بعد، خانم میرکو هم آمد و با هم به سمت «فرهنگسرای ولا» در شهر ری رفتیم. شب را همانجا ماندیم. بعد از شام و تماشای یک فیلم، آقای عظیمی پس از خوشآمدگویی دوباره تأکید کرد: «البته خود آقا احتمالاً نمیآید.» اینبار نذر کردم: به عدد ابجد نام حضرت فاطمه (۱۳۵)، صلوات بفرستم تا فردا آقا را ببینم.
مشاهده »
اشکهای پشت لنز
دامه داد: «سه سال پیش، دقیقاً روزایی که درگیر طلاق گرفتن بودم و به دادگاه رفتوآمد داشتم و همهی زندگیم ریخته بود بهم، بشدت ناامید بودم و به دنبال راه فرار از مشکلات، توی خیابون قدم میزدم. خیلی اتفاقی اون روز هم شهید گمنام آورده بودن. اونجا به تابوتشون زُل زدم و گفتم: این جماعت ازتون چی میخوان؟ واقعاً شما کاری میتونین بکنین؟ چرا به من کمک نمیکنین؟؟
مشاهده »
کشتی تو خونِ مازرونه
تاکسی دم در سینما رسید. تشکر کردم و پیاده شدم. آرام وارد صف شدم و خودم را سپردم به موج جمعیت. بالاخره وارد سالن شدم؛ یک صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. از روی صندلی که نشسته بودم، ردیف جلو دیده میشد. اهالی شعر و ادب، سردار سلامی و چند نفری که از گوشهایشان مشخص بود که کشتیگیر هستند.
مشاهده »
