
سفرنامه بوسنی4
برایم جالب بود که اغلب خانمها پوشششان تقریباً کامل بود و فقط روسری به سر نداشتند. حال نمیدانم آنها همیشه اینگونهاند یا سرمای هوا پوشیدهشان کرده. البته استثناهایی هم وجود داشت. آمدن یک نفر ایرانی پای پریزهای موبایل، بهترین اتفاق آن روز برای من بود: دانشجوی موجه و مودب ایرانی که در ژنو حقوق بینالملل میخواند و همزبانیاش باعث شد آن چند ساعت را به گپزدن با او بگذرانم و گذر زمان کمی راحتتر شود.
مشاهده »
تنبیه عاقبت به خیری2
این ماجرا خیلی زود فراموش شد تا اینکه چند ماه بعد، یک روز محمد را با جعبه شیرینی قبولی دانشگاه جلوی خودم تو نانوایی دیدم. دوباره دستم به سمت محمد رفت، اما نه برای تنبیه، این بار برای به آغوش کشیدنش و بوسه بر پیشانی بلندش زدن. پیش خودم فکر کردم این قبولی به خاطر همان دعوای آن روز بود که میخواستم محمد با درس خواندنش به جایی برسد و به قول معروف عاقبت به خیر شود.
مشاهده »
تنبیهِ عاقبت به خیری1
شعار نانوایی ما از همان اول «نان خوب برای مردم خوب» بود و سعی میکردیم که همیشه از آرد مرغوب استفاده کنیم. اما یک روز محمد بدشانسی آورد؛ هم سَرمان خیلی شلوغ بود و هم اینکه مردم از ایستادن در صف به ستوه آمده بودند. همان موقع ۲ تا از گونیهای آردی که برای روزهای قبل بود را تازه باز کرده بودیم و بدتر از همه، وسط ورز دادن خمیر توی دستگاه بود که چند دقیقه برق قطع شد. همهی اینها دست به دست هم داد تا هم خمیر خراب شود و مردم بیشتر شاکی شوند و هم من از کوره در بروم.
مشاهده »
مأموریت آخر
ای شهید! ای پرچمدار ایمان و آرامش وطن، امروز که رفتی، بغض خوزستان و کهگیلویه و بویراحمد در گلو مانده و دیدهها بیبهانه به عکسهای خونین تو مینگرند. همسرت، هر شب شمع یاد تو را روشن میکند و زیر لب نامت را زمزمه مینماید؛ انگار هنوز منتظر است که در را بگشایی و با لبخند، آشتی دوبارهای میان جانها و دلها جاری سازی...
مشاهده »
حاج قاسم و حاجی پیراهن صورتی
رسیدم به عکس حاجی. پیرمرد، پیراهن آستینکوتاه صورتی بر تن داشت که تا دکمه آخرش را بسته بود. شلوار پارچهای آسمانی رنگش در کنار کیف دوشی مشکی تیپش را جوانانهتر کرده بود. موهای کم پشتش از کنار کلاه عرقچین سفید که معمولا حاجیها به سر میگذارند مشخص بود. شاید هم تازه از حج آمده بود. ته ریشی روی صورت پُرچینوچروکش داشت. تسبیحی با سنگ چشمنظر کاربنی رنگ در دست چپ گرفته بود. ساعتی به مچ داشت و یک انگشتر با نگین بزرگ مشکی رنگ در انگشت میانی و انگشتر عقیق مربع شکل در انگشت انگشتریش بود.
مشاهده »
نقطهٔ تسلا
از مزار شهدای دفاع مقدس راهی شهدای دفاع حرم و جنگ دوازدهروزه شدم. خودم را به مزار آنها رساندم و همچنان خلوت بودن مزار آزارم میداد. تعدادی کارگر مشغول تعمیر مزار بودند و من تحفهٔ ناقابل خویش را به آنها تعارف کردم. اما همچنان با خودم میگفتم: «یعنی شب شهادت حضرت زهرا اینجا شهدا زائر ندارند؟!» این را میگفتم و گویا روضهای مجسم برایم تداعی میشد.
مشاهده »
