
دستهای برتر ملت
اعلیحسرت هم ۱۸ و ۱۹ دی با فراخوانش، روز سیزدهم جنگ دوازدهروزه را به ایران عزیزمان و قلب ایران، شهر یزد کشاند. عدهای فریبخورده دو شب فضای شهر را آلوده کردند و ساختمانهای بیتالمال را به آتش کشیدند و به خیال خام خودشان راه را برای ورود پهلوی هموار کردند، ولی زهی خیال باطل! اینها ملت ایران را نشناخته بودند. ملتی که زیر بار گرانیها صورتش را با سیلی سرخ کرده و معترض است، ولی هویت خود را فراموش نمیکند و در برابر وطنفروشی و خیانت به خودی به میدان میآید.
مشاهده »
کمربندی
درِ ماشین را قفل کردم و منتظرِ بازگشتِ آنها ماندم. همان لحظه، دوباره تلفن زنگ خورد. این بار خواهرم بود، صدایش لرزان: «نمیخواد بری تو شهر، میگن بهبهان هم شلوغ کاری شده، دوستم میگه صدای تیراندازی تا خونهمون میرسه، راهها رو بستن. مستقیم بیا لنده.»
مشاهده »
خانهی آرامشبخش2
چند لحظه بعد حاج آقا و نمازگزارها از ضلع غربی و درب اصلی مسجد بیرون آمدند. همسرم باهاشان بود. فوراً رفتم پیشش. آن موقع، اصل ماجرا را نگفتم. فقط گفتم: «به حاج آقا بگو بعد از نماز به همه هشدار بدهد که حتماً توی این شرایط، هر کسی از پنجره یا تراس خانه، حواسش به دور و ور باشد. اگر مورد مشکوکی دیدند با آدرس و اطلاعات دقیق به ۱۱۳ یا ۱۱۴ خبر بدهند.»
مشاهده »
خانهی آرامشبخش1
نرسیده به کوچه مسجد، یعنی ضلع جنوبی مسجد، خانم زاهدی با دو سهتا خانم و بچه ایستاده بودند و حرف میزدند. دو جوان هم، کنار سیم برق بودند. ایرپاد داشتند. به خانم زاهدی سلام کردم و چند قدم رد شدم. صدام زد. سرم را برگرداندم. آمد پیشم. نگران بود. مدام از زیر چانه، لبهی چادرش را جمع میکرد: «ده دقیقه پیش میخواستم برم مسجد، دیدم ته کوچه پُرِ دوده. چشم آدم میسوخت. برگشتم. الان دود کمتر شده، بوی سوختنی معمولی نبود!»
مشاهده »
دودمان دانایی در آتش کینه
هنوز در بهت شعلههای آتش بودم که یادم آمد بخشی از این آتش، حاصل سوختن هزاران کتاب انبار انتشارات است که به آسمان دود میشوند؛ کتابهایی که حاصل ۱۵ سال فعالیت انتشارات دارخوین بود و با چه خوندلی تولید شده بود. دلم یهویی رفت به سمت کتابهای «مجید بربری» و «محسن ما»؛ دو مدافع حرمی که با داعش تا آخرین قطره خون جنگیدند و اکنون داعشیهای منافق حتی تاب دیدن کتاب آنها را هم دارند.
مشاهده »
سکانس آخر؛ خیابان
همچنان دختر را نگاه میکردم. راستش دلم برایش سوخت؛ کاش قدش کمی بلندتر بود تا آنقدر مجبور نباشد برای دیدن صحنه راهپیمایی بالا و پایین بپرد. دختر همچنان چشمانش در بین جمعیت میچرخید. بدون نگاهکردن به مادر، چادرش را جمع کرد و گفت: «مامان! میگم اینها اگه دلش رو دارن، الان بیان وسط میدون.»
مشاهده »
