
خاکستر و ایمان
جوانهایی را دیدم که عاشقانه و بیوقفه در حال پاکسازی محیط بودند؛ در چهرههایشان اشک و عزمی استوار موج میزد، عزمی سرشار از اراده و ایمان برای مرمت مصلی. یکی از شاهدان واقعه با چشمان و صدایی خسته گفت: «آن شب از دور دیدم آتش از مصلی زبانه میکشد. تنها خودم را به آنجا رساندم. اول فکر کردم میتوانم تنهایی آتش را خاموش کنم، اما آتش گستاخ بود و من تنها، تا وقتی که چند جوان از راه رسیدند و آمدند برای کمک. تا صبح با آتش جنگیدیم تا آخرین شعله را خفه کنیم.»
مشاهده »
شهر عشق
حکایتِ شهرِ عشق به قولِ بزرگانِ اهلِ دل و ادبِ ولایتم، حکایتِ گذرِ تاریخ است بر این دیار. «عین»اش از علیآباد، نامِ قدیمِ قائمشهر گرفته شد و «شین» آن از شاهی که دوام نیاورد و «قاف» که عشق را کامل کرد. عشق، حضرتِ قائم است که منتظریم بیاید تا ما شِعبنشینانِ قرنِ پانزدهم را نجات دهد از تحریم و تهدید.
مشاهده »
مأمور یگان ویژه
نیم ساعتی دیگر منتظر ماندم و باز هم خبری نشد. اینبار من جلو رفتم: «به نظرتون توی این ساعت اگه برم تاکسی بگیرم امنه؟» _عموجان بیا بریم کمی اونورتر تا به بچهها بگم برسوننت. از او اصرار بود و از من انکار. گفت: «حالا که قبول نمیکنی، من از اینطرفِ خیابون مراقبتم تا تو بری سوار تاکسی بشی. فقط حواست باشه حتماً تاکسی باشه!» خیلی منتظر شدم، اما دریغ از یک تاکسی. تمام لباسهایم خیس شده بود و انگشتانم از سرما خشک شده بودند. داشتم میلرزیدم که دوباره آمد جلو: «دخترم همراهم بیا، یکی از بچهها برات اسنپ بگیره.»
مشاهده »
کانون
صبح که رفتم سر کار، اولِ کار رئیس گفت: «بیاین امروز دیگه چسب موکتها رو بزنیم خیالمون راحت شه.» طبق هفتهای که گذشت، هرچه کار داشتیم گذاشتیم کنار و مشغول شدیم. شاید این مدت، در طول روز اندازه سه تا چای خوردن استراحت داشتیم. همه جا آماده شد. جارو کردیم. گلدانهایی که یک سال زحمتشان را کشیدیم، چیدمان کردیم. دیگر پول نداشتیم کوزه سفالی آبخوری بخریم؛ رئیس وسایل خودش را آورد و وقف کانون کرد. آن را هم گذاشتیم و با یک حساسیت و دقت خاصی کانون را تمیز کردیم.
مشاهده »
محال است کشور به دشمن دهیم
مادرم گفت: «بابات بیراه نمیگه دختر، پاشو با هم بریم.» گفتم: «مامان! من واقعاً بهخاطر اینکه کسی بهم نگه برو راهپیمایی، امروز نرفتم سرکار.» گفت: «یه لحظه بیا بشین پای تلویزیون و ببین اینا از خدابیخبرن، نامسلمونن، دشمنن.» دلم میخواست داد بکشم و جواب مادرم را بدهم، اما خشمم را فروخوردم و رفتم کنارش نشستم.
مشاهده »
امانتی در میدانِ جنگ
دو نفر از نظامیها سعی داشتند کوییک سفیدرنگی را که بیصاحب گوشهی خیابان مانده بود، از دهان آتش نجات بدهند. صدای فریاد از حنجرهی خستهی فرمانده بلند شد: «ماشینو بردار... ماشینو بردار...» پنج نفر از نیروها دویدند سمت کوییک. یکی دستگیرهی در را فشار میداد تا باز شود؛ یکی تا کمر از شیشهی شکستهی سمت راننده رفته بود توی ماشین؛ یکی از دل و جان داد میزد: «دستی رو بخوابون... دستی رو بخوابون...»
مشاهده »
