چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
جمعه, 03 بهمن,1404

دو سویِ یک دیوار

نگاهی به ساعت گوشی‌ام کردم؛ پنج دقیقه به هشت بود. خواهرِ همسرم کنارم ایستاده بود؛ آرام‌تر از آن‌ها گفت: «می‌خوان برن اغتشاش.» به زور خودم را کنترل کردم تا صدای «چی؟» گفتنم به گوش همسایه نرسد. _تعجب نکن... هر کی داراتر، زبونش درازتر.

مشاهده »
جمعه, 03 بهمن,1404

آقای آکاردئونی

آشنایی من با او به ۶ سال قبل برمی‌گردد؛ زمانی که سخت مشغول خواندن برای کنکور بودم. هر روز سر ساعتی مشخص زیر پنجره‌ی اتاقم می‌آمد و از اعماق وجودش شعر می‌خواند. من او را علت تمام شکست‌ها و ناکامی‌های تحصیلی خود می‌دانستم. از همان زمان، بذر کینه و دشمنی با آقای آکاردئونی در دلم کاشته شد.

مشاهده »
جمعه, 03 بهمن,1404

رفیق شهید

صبح شنبه، بعد از ساعت‌ها بی‌خبری از هلهله‌ی دستانِ شیطان، با های‌های بلند بابا از خواب پریدم. توی جایم نیم‌خیز شدم که صدای خش‌دار مامان را شنیدم: «شلیک مستقیم بوده؟!» دویدم به سمت اتاقشان. تلفن را قطع کرد و لب زد: «گلاب بیار.» صورت بابا کبود شده بود؛ قلبش زود درد می‌گرفت. همان‌طور که شیشه‌ی گلاب را گذاشتم زیر بینی‌اش تا بو بکشد، مرثیه‌خوانی را از سر گرفت: «قرار بود دوشنبه دوباره بره کربلا، ببین همون روز تشییع میشه، داره میره کربلا، اباعبدالله بغلش گرفته...»

مشاهده »
جمعه, 03 بهمن,1404

نذرِ سلامتیِ وطن

مریم خانم از روز اول که اسم اعتراضات بر رویش بود، قبل از نماز مغرب دعا خوانده بود و سیل صلوات راه انداخته بود. چادر رنگی‌اش را بر سرش محکم کرد و لبخندِ تلخی بر لب‌هایش نشست؛ هر شب که پای اخبار می‌نشستم و خبرهای اغتشاشات و آتش‌سوزی‌های شهر را می‌شنیدم، یکی از همسایه‌ها را مطلع می‌کردم تا صلوات‌های بیشتری بفرستیم. بالاخره ما هم باید یه کاری بکنیم برای ایران جان‌مان دیگر! شهر غروب‌ها تعطیل می‌شد، به دوستان دور و اقوام هم نمی‌توانست چیزی بگوید، مسیر شلوغ بود و خطرناک.

مشاهده »
جمعه, 03 بهمن,1404

رویای ناتمام

چشمم دوخته بودم به در. لب‌هایش باز شد به صحبت: «خانواده‌هاشون چی می‌کشن؟! چقدر استرس دارن این روزا! خدا خیرشون بده. خیلی دعا می‌کنم براشون. بعضی وقتا می‌گم اگه جای اونا بودم چه می‌کردم؟!»

مشاهده »
جمعه, 03 بهمن,1404

ولی اینجوری که نمی‌مونه...

حرف‌هایش انگار جایی را توصیف می‌کرد که من نمی‌شناختمش. مرودشت ما؟ همان شهری که عاشورا هیئت‌ها و دسته‌های عزاداری‌اش کل خیابان اصلی شهر را پر می‌کرد؟ شهری که تمام بافت جمعیتی‌اش روستایی و عشایری است و از صبح تا شب لنگ یک لقمه نان است، کجا می‌تواند آشوب به پا کند؟ اصلاً این مردم روزمزد که اگر یک روز کار نکنند، شب نان برای خوردن ندارند، کجا فکرشان می‌رسد خیابان خراب کنند و بازار ببندند؛ چه برسد به اینکه آدم بکشند!

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 230
  • 231
  • 232
  • 233
  • 234