
بابا خرگوش و پسرِ قصهی بابا
چشمانش را از ذوق درشت کرد و پرسید: «کجا؟» امیرحسین خندید و گفت: «همونجا که بابا خرگوش و پسرش تو قصهی بابا رفتن!» هنوز سه سالش نشده، اما ژست آدم بزرگها را میگیرد! انگشت اشارهاش را گذاشت زیر لبش و چند ثانیه ساکت ماند. مثلاً داشت فکر میکرد. امیرحسین توی پله کنارش نشست، لبش را گذاشت کنار گوشش و گفت: «تظاهرات!»
مشاهده »
میدان
_این صدای تیراندازیه؟ _یک ساعته که تیراندازی شروع شده. _پدرجون کجاست؟ _رفته بالا پشت بوم. داره شعار میده. _بیارش پایین. چه وقت شعار دادنه حالا. چی میگه؟! _الله اکبر _تو رو خدا بیارش پایین. اینا رحم ندارن. کوکتل مولوتوفی چیزی میندازن تو حیاط. _با هزار التماس میگم، اما نمیاد. میگه نباید میدون خالی شه. اینا شعار میدن ماهم باید شعار بدیم.
مشاهده »
نزن نامرد...
وسط صحبتهای خانوادگی شنیده بودند نوه فلانی سردستهی آشوبگرها شده، یا به پسر فلانی که مذهبی و بسیجی است سوءقصد شده. میگفت مغازهای باز نبوده و همهی روزهای شهر شبیه روزهای جمعه شده است. بابا یکدفعه بغض کرد: «منجذب شهید شد...» از پاسداران بازنشسته بود؛ میگفت: «مثل ما بود، از جنگ تا الان با هم رفیق بودیم، اما دیشب شهید شد.»
مشاهده »
تار و پودِ فریاد
یاد چند روز پیش افتادم؛ هنوز اغتشاشات رنگ و بوی جدی نگرفته بود. توی ماشین منتظر همسرم بودم که دخترِ همسایهی بالاییمان سوار موتورش شد؛ خودش و دوستش. گوشی آیفونش را درآورد، عکس دونفره گرفتند، آهنگی پلی کردند و هندزفریشان را توی گوششان گذاشتند. بعد، بدون اینکه ترسی از منِ چادری داشته باشند، صورتشان را با کلاه مشکی پوشاندند. یک کلاه کاسکت مشکی هم رویش گذاشتند. خندهام گرفته بود؛ کلاه کاسکتشان دو شاخک صورتی داشت و یک رشته موی صورتی هم از پشتش آویزان بود.
مشاهده »
شکستِ اسپیکرها
برگشتیم توی اتاق. حسنا را با توپ پارچهایاش سرگرم کردم؛ دست میزد و میگفت: «بَر بَر» صدای سیاه تمامی نداشت. به مامان گفتم: «برویم دمِ در و اللهاکبر بگوییم.» میدانستیم صدایمان به جایی نمیرسد، اما دوتایی با تمام توان داد زدیم: «اللهاکبر!» صدا قطع شد. حسنا دوباره خندید و گفت: «بَر بَر»
مشاهده »
سرد و گرم چشیده
نگاهش به ماشینها بود. با شنیدن حرفم سرش را به سمتم برگرداند و گفت: «روله تو هشت سال جنگه یادت نمیا. نونی چنی جوو رتن شهید بین که یه عراقی پاش ننیه د کشور. ایسه ار مه نروئم، و خین شهیدا خیانت کردمه.» (فرزندم تو هشت سال جنگ را یادت نمیآید. نمیدانی چقدر جوان رفتند و شهید شدند که یک عراقی پایش را در این کشور نگذارد. حالا اگر من نروم، به خون شهدا خیانت کردهام.) گفتم: «مادر، گرونیو چیکار کنیم؟» — هه روله یه هم میگذره. ایما قدیم قحطینه پشت سر نیاییم. دوروسه الان همه چی فرق کرده، ولی دولت باید و فکر با. وا تش زین مال مردم که گرانی دوروس نموئه. (فرزندم این هم میگذرد. ما قدیم قحطی را پشت سر گذاشتیم. درست است الان همهچیز فرق کرده، ولی دولت باید به فکر باشد. با آتش زدن مال مردم که گرانی درست نمیشود.)
مشاهده »
