پنجشنبه, 30 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
چهار شنبه, 29 بهمن,1404

سردار جهاد تبیین

اولین بار ایام انتخابات در تریبون آزاد چهارراه ولیعصر دیدمش. آستین‌هایش را بالا زده بود و تخته وایت‌بردی گذاشته بود وسط. میکروفون را داده بود دست جوان‌ترها و خودش حرف‌هایشان را پای تخته می‌نوشت. مردم از دانشجو و کاسب تا دکتر و مهندس، از پای ثابت تا رهگذر، روی صندلی‌ مقابلش می‌نشستند و درد دلشان را می‌گفتند. بیشتر منتقدان دوره‌اش می‌کردند و او با سعه‌ی صدر حرف‌ها را خلاصه‌وار می‌نوشت. صحبت‌های تند یا بی‌اساس دیگران را با صبوری گوش می‌داد و حرف حقشان را تأیید و حرف بی‌سندشان را با گفتگو با دیگر حاضرین بررسی می‌کرد. نهایتاً جواب شبهات مطرح‌شده را از دل نظرات خود مردم می‌داد. هم سبک می‌شدیم هم به علممان افزوده می‌شد. آن قدر اطلاعات داشت که چشم ریز کردم توی موها و چهره‌اش تا ببینم چند سال دارد. نه موی سفیدی توجهم را جلب کرد و نه خط و خطوط میان‌سالی داشت. فوقش دهه‌شصتی بود.

مشاهده »
پنجشنبه, 23 بهمن,1404

راهپیمایی

به آشپزخانه رفتم. چند سیب‌زمینی را زیر شیر آب شستم، داخل قابلمه انداختم و شعله گاز را روشن کردم. وقتی آبیِ شعله گاز جان گرفت، دوباره پا تند کردم سمت اتاق. همان لحظه محمدعلی با «سلام، صبح بخیر» از کنارم گذشت و به سمت سرویس رفت. متنی را که برایش آماده کرده بودم دوباره دستش دادم تا تمرین کند.

مشاهده »
چهار شنبه, 22 بهمن,1404

عین نماز، واجب

دو دقیقه مانده بود. عهد کرده بودم، سر ساعت نه شب الله‌اکبر را فریاد بزنم، وسط همان محوطه‌ای که شب‌های اغتشاشات رژه می‌رفتند و شعار می‌دادند. سیدطاها را محکم بغل گرفتم و با دست دیگر زیر چادرم را چسبیدم. ریحانه‌سادات هم از پشت سر چادرم را گرفت. همه جا ساکت بود، جز نورافشانی‌هایی که چند کیلومتر آنطرف‌تر توی هوا منفجر می‌شدند و می‌درخشیدند. صدایم را صاف کردم و فریاد زدم: الله‌اکبر، الله‌اکبر، الله‌اکبر...

مشاهده »
شنبه, 18 بهمن,1404

عبور خطرناک

شب قبلش درگیری سختی توی خیابان رازی اتفاق افتاده بود. در تقسیم‌بندی اول اعلام کردند امشب بسیج و مردم یک سمت شهر باشند و نیروی انتظامی سمت دیگر…

مشاهده »
جمعه, 17 بهمن,1404

فریادی که معجزه شهدا بود

چرخش گردنم به سمت صدا آن‌قدر شدید بود که درد گرفت، ولی با دیدن چهره‌ی خندان داداش، دردش آرام شد. توی دستش چند عکس زیبای امام خامنه‌ای بود؛ پرس‌شده و شیک. گفتم: «تک‌خوری نداشتیم داداش گلم!» عکس‌ها را به دستم داد و گفت: «برای دخترا و همراه‌هاشون آوردم.» گفتم: «منم قصد دارم برم پیششون.»

مشاهده »
دوشنبه, 13 بهمن,1404

کف میدون

با پراید خسته‌اش آمد سراغم. یکی از بچه‌ها هم عقب نشسته بود تا احترام به بزرگ‌تر را رعایت کرده باشد...

مشاهده »