چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
شنبه, 13 دی,1404

ب مثل برف، ب مثل بابا

بچه‌ها که خوابیدند تازه فرصت شد سری به فضای مجازی بزنم. اولین پست، مرزبانی بود که وسط برف و کولاک، عکس پسرش را در دست گرفته بود. بغض نشست در گلویم. پاسداری از وطن برف و کولاک نمی‌شناخت. مرد غیوری از تبار لرهای کشورمان شهید شده بود و من به لحظه‌لحظه یخ کردن خون در بدنش فکر می‌کردم. بیشتر از همه دلم برای آن پسرک می‌سوخت. چیزی تا روز پدر نمانده بود و کودکی که تازه می‌توانست بابا بگوید دیگر پدر را کنار خود نداشت.

مشاهده »
شنبه, 13 دی,1404

الله اکبر کودکانه

دیدم برقِ شوق توی چشم‌هایشان افتاد. صدای بی‌حال مجری که آمد، کمی از آن هیجان خوابید. اما همان لحظه‌ای که خبرِ پرتاب را گفتند، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. فریاد زدم: «الله‌اکبر!» و بچه‌ها، یکی‌یکی و بعد با هم، دنبالم تکرار کردند.

مشاهده »
شنبه, 13 دی,1404

اشک‌های غافلگیرکننده

من آدم کم‌گریه‌کنی هستم. همسرم همیشه می‌گوید مغز ریاضی‌خوانده‌ات را دوست دارم؛ کم پیش می‌آید احساساتی شوی. منِ کم‌گریه‌کن، توی این سی‌وچند سال، سه‌بار بی‌اختیار برای وطن اشک ریخته‌ام. هر سه‌بار غافلگیر شدم.

مشاهده »
شنبه, 13 دی,1404

همرزم حاجی

عقربه‌های ساعت تندتند جلو می‌رفتند و همرزمان حاجی خوب مجلس می‌گرداندند. گیلانی سال‌ها خبرنگاری کرده بود. از روزهای تأمین امنیت جنوب‌شرق کشور و شجاعت حاجی حرف‌ها داشت. از روزی که حاج‌قاسم سریع گفته بود: «بنویس که این اشرار نتیجه‌ی کار ما هستن.» با تردید گفته بود: «بنویسم؟ من خبرنگارم. بعضی خبرا محرمانه است.» حاج‌قاسم با جدیت جوابش داده بود: «ما محرمانه نداریم. توی کرمان ۱۱۰ قبضه اسلحه است. اینا از کجا اومده؟» گیلانی تعریف می‌کرد و من تکه‌های پازل شخصیت حاجی را کنار هم می‌چیدم.

مشاهده »
پنجشنبه, 11 دی,1404

پرتاب امید

«تحویل بگیرید آقای حسن‌پور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.» نگاه‌ها چرخید سمت در. دو «مهندس» با چشم‌های اشک‌بار، دمِ دفتر ایستاده بودند. حسن‌پور کاغذهای مچاله را باز کرد؛ موشک‌های کاغذی بودند. سالاری گفت: «به‌جای گوش دادن به درس، موشک‌پراکنی می‌کنن.» حسن‌پور از پشت میزش بلند شد و به سمت مهندس‌ها رفت. نرمیِ گوش‌هایشان را گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدوم‌شون مهندسِ ساخت موشکه، کدوم‌شون لانچرِ پرتاب؟»

مشاهده »
چهار شنبه, 10 دی,1404

امنیت اتفاقی نیست

کنار سبد میوه و آجیل‌ها، دم‌نوش و چای گرم و البته قهوه طعم دیگری داشت. در راه، از مسیر دره‌های پرآب، کوه‌ها و روستا لذت بردیم. به کوه سیاه رسیدیم. همه جا برف بود. دسته‌دسته مردمی که برای اولین برف زمستانی به کوه هجوم آورده بودند، صدای جیغ و داد بچه‌ها، بوی چیپس و پفک، دود و گرمای آرام‌بخش آتش همه و همه نشان از امنیت بود.

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 230
  • 231
  • 232
  • 233
  • 234