
میراث مادر
مامان روی تخت خوابیده. رنگش پریده و به سفیدی میزند. صورتش ورم دارد. کلی لوله و سیم وصل کردهاند به بدنش. دلم را یکی چنگ میزند. نزدیک میروم. آرام دستش را میگیرم. چشمهایش را باز میکند. «روسریمو آوردی؟»
مشاهده »
مادر ایران
یکی از میان جمع گفت: «برامون از شهید اسماعیل بگید.» آه بود یا اسماعیل؟ چنان کشیده گفت که ما را برد تا دل تاریخ. پوشهی آبیرنگی را باز کرد که پنجاه سال زندگی در آن جمع شده بود؛ از عکسهای کودکی پسرها با لباس ملوانی گرفته تا عکس بدون سر ابراهیم و عکس بدون دست اسماعیل. دلی داشت به وسعت اقیانوس؛ عجیب بود که نمیگذاشت قطرهای از آن بالا بیاید و از چشمش ببارد. نه وقتی از وداع اسماعیل گفت، نه حتی از مواجهه با بدن بیسر ابراهیم.
مشاهده »
مادری به عشق علی
وقتی ازدواج کردم، دو راه بیشتر نداشتم: راه اول این بود که صبر کنم تا مادر کاملی شوم، بعد فرزندم را به دنیا بیاورم. اما کی کامل میشدم؟ بیستسالگی؟ سیسالگی؟ چهلسالگی؟ اگر تا آخر عمر نمیشدم چه؟
مشاهده »
روزی که مادر شدم
بعد از رفتن خادمها، تمیز کردن خوابگاه و حیاط را شروع کردم. ترجیح دادم کارها را ضربتی تا قبل از ظهر جمعوجور کنم تا اگر عصر فرصتی ماند، به خادمها کمک کنم. اما ای دل غافل؛ خادمهای مهد دمبهدقیقه زنگ آسایشگاه را میزدند و باید در را باز میکردم تا وسیلههایشان را بردارند. هنوز ننشسته بودم که دوباره صدای زنگ میآمد. آنقدر این زنگ اعصابخردکن شده بود که گاهی در دلم بد و بیراهی هم نثارش میکردم.
مشاهده »
دعوت خاص
امسال در اولین شب این رسم عارفانه، باز هم شاهد دعوتی خاص بودیم. وسطهای روضه، وقتی مداح از سادات عذرخواهی کرد و روضۀ باز میخواند، به ناگاه در باز شد و فرزندی از فرزندان حضرت زهرا(س) با لباسی سفید و بالاپوشی زیبا به رنگهای قرمز و سبز و سفید وارد شد. شاید آخرین شبش بود که میهمان شبانهٔ مادر است. چون عجیب مجلس را دست گرفته بود و همهٔ جمعیت را مست حضورش کرد. قصد رفتن هم نداشت، اما باید میرفت... وقت رفتنش، بیاختیار به یاد تشییع شبانه و مظلومانهٔ بیبیِ دو عالم افتادم و دیگر اشک امانم را برید...
مشاهده »
برگهها
با بسمالله شروع کردم. وقتی حرف شهریه را وسط کشیدم، سالن یکدفعه زنده شد. صدای تأیید، کفزدنها، تشویقها. آنقدر همهمه بالا رفته بود که صدای خودم را درست نمیشنیدم. چون این حرفها دیگر فقط مال من نبود؛ مال همهی آنهایی بود که روبهرویم ایستاده بودند. دانشجو یعنی پویایی. یعنی تلاش برای ساختن امروز؛ برای ساختن فردا. یعنی همان چیزی که یک سال است دلم برایش تنگ شده.
مشاهده »
