چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
یکشنبه, 05 بهمن,1404

امیدِ دوباره

در حال صحبت بودیم که با صدای انفجار، جیغی کشید؛ انگار نارنجکی در حیاط بیمارستان زده بودند. دیگر توانی برای صحبت نداشت. امیدش را از دست داده و قافیه را به کل باخته بود. دلداریِ ما هم دیگر کارساز نبود، که یک‌باره با خوشحالی گفت: «اومدن! نیروهای پلیس و بسیج اومدن.»

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

پک‌های فراموشی

داشتند می‌آمدند سمتِ ماشینِ من که با راننده‌ی ۲۰۶ سفیدِ کناری، که جوانی امروزی بود، درگیر شدند. پسره می‌گفت: «تو اعتراض داری، برو اعتراض کن؛ به مردم چی کار داری؟» و آن‌ها هم در جواب، تا می‌توانستند زدندش و ماشینش را داغون کردند. من که یک خانمِ تنها بودم، توانِ دفاع از آن آقا را نداشتم؛ آدم‌های اطراف هم هیچ واکنشی نداشتند.

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

بهای غیرت و داغِ حبیب

غم با صدای مداح اوج می‌گیرد: «تا کی با دستمون روی گلا بریزیم خاک؟» برادرِ شهید مات است و مبهوت. خواهرها اطرافش ایستاده‌اند؛ به نوبت در آغوش می‌گیرند و می‌بوسند، انگار برادرِ ازدست‌رفته برایشان یادآوری می‌شود. پیکرِ کفن‌پوشِ او را که نتوانستند بغل کنند. راستی می‌دانی عزیزِ دلت را برای بارِ آخر دیدن یعنی چه؟ تا به حال به آخرین‌بار فکر کرده‌ای؟

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

سپری برای جوانه‌ها

نورِ کم‌جانی از بانکِ پشتِ سرمان به خیابان می‌چکید. پسرِ نوجوانی که تازه موهای کرکیِ صورتش قد کشیده بود، همراهِ دوستش سراغِ سرویسِ بهداشتی گرفتند. رویِ کرکره‌ی بانک زدم؛ نگهبان کرکره را بالا کشید. گفتم: «اجازه می‌دهی از سرویس اینجا استفاده کنیم؟» سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد و کرکره بالا رفت. چند باری این کار برایِ جمعمان تکرار شد. به دوستِ تنومندم نگاه کردم؛ از نگاهم فهمید نگرانِ این دو پسرِ نوجوانم. گفت: «خیالت نباشه داداش، مگه من مرده باشم خال به روی این‌ها بیفته.»

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

میراثی در آتش

حالا خانقاهِ او با کاشی‌هایی که ۷۰۰ سال قدمت داشتند، سوخته بود؛ در همان شبی که اعتراضِ مردم به اغتشاش تبدیل شده بود. همان شبی که مسجدها به آتش کشیده شدند و قرآن‌ها و خانه‌ها و بازارها سوختند. همان شبی که جوانِ بسیجی برای دفاع از وطن و هویتمان در آتش سوخت. در همان شب به این خانقاه هم حمله شد؛ به تمدن و دین و هویتمان.

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

کلاهی به وسعتِ ایران

نمی‌دانم چقدر گذشت؛ چند بار آن ویدیو را دیدم و اشک ریختم. اشک‌هایی که گویی از اعماقِ وجودم می‌جوشید. اما صبح از راه رسید. خواهرم، «ثنا»، تازه چشمانش را باز کرده بود و با همان صدایِ گرفته و لرزانش، در کنارِ من ویدیو را تماشا کرد. چشمانش گرد شده بود از وحشت. پرسید: «آبجی... این آدم‌بدا... بچه رو کشتن؟»

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 230
  • 231
  • 232
  • 233
  • 234